تعهد نامه

“اگر احساس می کنید که اقتصاد مهمتر از محیط زیست است نفستان را حبس کنید و پول هایتان را بشمرید .”

این نوشته بیشتر از یک یادداشت یک تعهدنامه است برای خودم که به عنوان “یک نفر” برای محیط زیست مفید باشم .

این روزها دیگر برای حرف زدن درمورد بحران های محیط زیستی پیش رو بسیار دیر است . دیگر زمان کافی برای حرف زدن در مورد ایران بدون آب ،ایران پر از زباله و شهرهای پر از آلودگی نداریم و بحرانی پیش روی ما نیست بلکه ما همین الآن در وسط یک بحران بزرگ هستیم ، این روزها هوای تهران یک سم خالص است ،اهواز زیر غبار مدفون شده ،جنگل ها هر روز کوچکتر می شوند و سد هایمان هم خالی از آب هستند.

سال ها پیش می گفتند آب را درست مصرف کنید تا برای نسل آینده هم باقی بماند ،اما حالا ما تبدیل به همان نسلی شده ایم که آبی برایمان نمانده و آنچه هم که مانده تا سال های دیگر نخواهد بود . ما نسل آخر هستیم .

نسلی که خشک شدن دریاچه ی ارومیه هر روز دارد زندگی  میلیون ها نفرش را در غرب کشور تهدید می کند ، گرد وغبار راه گلوی خوزستانی ها را بسته است ،بی آبی  در بسیاری از استان ها به سطح کاملا بحرانی رسیده و هزاران معضل دیگر

مقابله با همه ی این مشکلات یک سیاست گذاری کلان می طلبد که برای آن تمام مسئولین و مردم باید آستین بالا بزنند اما در وسط این بحران که بسیاری از مسئولین هنوز به فکر مقابله با دشمن های خارج از مرز هستند و درکی از قدرت این دشمن داخلی ندارند من به عنوان “یک نفر” میخواهم تلاش کنم تا بتوانم زنده بمانم ، تلاش برای بقا

من به عنوان “یک نفر” نمیتوانم دریاچه ی ارومیه را احیا کنم ،نمی توانم هدررفت آب در بخش کشاورزی را اصلاح کنم ،نمی توانم لوله های فرسوده آب در شهرها را عوض کنم ،نمی توانم مراکز صنعتی آلاینده را تغییر دهم اما میتوانم به سهم خودم ،برای رهایی از عذاب وجدان خودم کاری کنم ،یک قدم کوچک و اگر هشتاد میلیون از این “یک نفر” ها تلاش کنند شاید بتوانیم یکی دو سال برای خودمان زمان بخریم .

میخواهم بعضی از بخش های قابل تغییر که می توانیم آن هارا ما “یک نفر ” ها تغییر دهیم بازگو کنم و متعهد شوم که این تغییرات را در سبک زندگی خودم ایجاد کنم و امیدوارم شما هم برای حفظ جان خودتان این تغییرات را انجام دهید.

آب:

طبق آماری که دنیای اقتصاد در سال ۹۴ منتشر کرده است ،هر ایرانی روزانه ۲۰۴ لیتر آب آشامیدنی (شامل تجاری – صنعتی – خانگی – فضای سبز و…) مصرف می کند .

من متعهد می شودم که با صرفه جویی در مصرف آب (در هنگام حمام کردن ،مسواک،شستشو و …)۱۰ لیتر صرفه جویی کنم .
(یک شیر آب معمولی در هنگامی که با فشار متوسط باز باشد هر ده ثانیه یک لیتر آب از آن خارج می شود پس فقط کافیست ۱۰۰ ثانیه شیر آب را کمتر باز کنم )

پس از یک سال من ۳۶۵۰ لیتر آب صرفه جویی کرده ام که با محاسبات ساده برای ۱۸ روز زندگی دیگر آب دارم .
حالا اگر این عدد را برای ۸۰ میلیون ایرانی محاسبه کنیم حجم اب بدست آمده چیزی حدود ۲۹۲ میلیون متر مکعب خواهد شد( جالب تر می شود  اگر بدانید که گنجایش سد کرج تنها ۲۰۵ میلیون متر مکعب است)

بنزین:

طبق آمار منتشر شده در سال ۲۰۱۳ مصرف بنزین روزانه هر شهروند ایرانی حدود ۰٫۹ لیتر بوده است.اگر مصرف سوخت ترکیبی خودروهای داخلی را در حدود ۷ لیتر در هر صد کیلومتر در نظر بگیریم . روزانه با یک و نیم کلیومتر استفاده کمتر از خودرو ۰٫۱ لیتر بنزین کمتری مصرف می شود . کاهش آلودگی هوا و بهبود وضعیت جسمانی حاصل پیاده روی را هم در نظر بگیرید .

من متعهد می شوم روزانه یک و نیم کلیومتر استفاده از وسیله نقلیه شخصی را کاهش بدهم (پیاده روی، دوچرخه سواری و استفاده از وسیله نقلیه عمومی)

زباله :

کاهش تولید زباله شاید به آن سادگی ها نباشد ،این روزها که هر چیزی بسته بندی شده است و خواه نا خواه زباله تولید می شود نمی شود گفت که می توان تولید زباله را به مقدار زیاد کاهش داد اما با راهکار هایی نظیر استفاده از کیسه های پارچه های به جای پلاستیکی هنگام خرید یا استفاده چند باره از کیسه های پلاستیکی ،استفاده کمتر از ظروف یک بار مصرف ،استفاده بهینه از کاغذ و … میتوان تاثیرگزار بود .

طبق آمار سرانه ی تولید زباله هر ایرانی حدود ۷۵۰ گرم در روز است (خبرگزاری مهر) و من متعهد می شوم که روزانه فقط ۳ گرم زباله ی کمتری تولید کنم که در سال ۱ کیلوگرم می شود.
با محاسبه ی این مقدار برای جمعیت ایران می توان سالانه ۸۰ هزار تن زباله ی کمتری تولید کرد.

اما علاوه بر کاهش تولید زباله ،متعهد می شوم زباله هایم را تا حد امکان تفکیک کنم و هیچ موقع زباله ای را بر روی زمین نریزم و یک روز از سال را به جمع آوری زباله های طبیعت اختصاص دهم.

برق:

چند سال پیش در تابستان مصرف برق به حدی بود که در حدود یک ماه(تا آنجا که در خاطرم مانده) روزانه ۲ ساعت برق قسمتی از شهر را قطع می کردند ،قطع بودن برق در گرمای تابستان در استان کرمان و نبود کولر و از کار افتادن وسایل دیگر به اندازه کافی برای من کمبود برق و نیاز به صرفه جویی را فهماند.
برقی که برای تولید آن هم آب مصرف می شود هم سوخت و آلودگی بسیاری را منجر می شود ،برقی که با زدن یک کلید می تواند قطع و وصل شود ،پس چرا در مواقعی که نیاز نداریم زحمت فشار دادن یک کلید را به خودمان نمی دهیم ؟
همیشه و همه جا صحبت از سرانه مصرف برق چند برابری ایرانیان نسبت به میانگین جهانی است ، کوچکترین وسایل الکترونیکی و کوچترین لامپ ها هم وقتی به میزان آن ها در جامعه دقت شود حکایت از مصرف حیرت آور برق می کند .
برای صرفه جویی در مصرف برق نیازی به هیچ محاسبه و بازی با اعداد و ارقام نیست و فقط چندین ثانیه وقت می خواهد
من متعهد می شوم از این به بعد تمام تلاشم را برای صرفه جویی در مصرف برق (خاموش کردن لامپ اضافه ،تعویض لامپ های معمولی با کم مصرف ،استفاده کمتر از هیتر برقی و …) کرده و به دیگران هم در هنگام استفاده بی رویه از برق تذکر دهم .

 

من متعهد می شوم که برای حفظ جان خودم در برابر همه ی مشکلات زیست محیطی به عنوان “یک نفر” تلاش کنم و دوست دارم هر کس دیگری که با من هم عقیده است که میتوان کاری کرد نیز با من همراه باشد و به سهم خودش در این راه تلاش کند
شاید روزی با همراهی من و تو مسئولین نیز متوجه آنچه که جدی ترین خطر برای این کشوراست شوند و کاری از پیش گیرند.

محمد جواد جاویدی

 

 

 

 

به دنبال “جهان جاوید”

به نام خدا ،محمد جواد جاویدیِ سال ۹۰ پشت کیبورد است ،شما به “جهان جاوید” نگاه می کنید .

چند سالی می گذرد از آن روز هایی که محمدجواد جاویدی  روز و شبش را پشت کامپیوتر خانگی اش و در بلاگفا و فیسبوک می گذراند.روز هایی که برای نوشتن در وبلاگ اصلا برایم مفهومی به نام پیشنویس معنایی نداشت ،اصولا هر موقع که احساس میکردم باید بنویسم سراغ بلاگفا و وبلاگ “اهل وطن” که بعد ها “دلنوشتیم ” شد میرفتم و حسابی حرف میزدم ،هر چه که به روزم آمده بود در آن روزگار،شب ها در وبلاگم بود ،صریح و بی حاشیه و بی سانسور .

یادداشت های شخصی ام از نظر خودم واقعا ارضا کننده بود ،حرف هایی کاملا صادقانه ،که واقعا حال خودم را خوب میکرد ،واقعا من همه ی آن یادداشت هارا “بالا می آوردم” .چرت و پرت هم زیاد داشت اما فقط می نوشتم ، خب وبلاگ خودم بود و هرچه دلم میخواست میتوانستم بنویسم .

من میخواستم “حال خودم خوب باشد” ،البته کامنت ها و ایمیل های زیادی هم گرفتم که میگفتند نوشته های من حال آن هارا هم خوب می کند (که امیدوارم همانطور که میگفتند بوده باشد ) ،”دلنوشتیم” برای من یک مامن بود .

بعد از چند سال که دوباره برگشتم و “جهان جاوید” را ساختم .تقریبا دنبال حس مشابهی بودم ،میخواستم تجربه کنم روزهایی را که برایم خاطره شده بودند .اما خب اینبار نه من آن محمد جواد ۱۶ ساله بودم نه دیگر کسی بود که آن نوشته هارا بخواند که با خودم بگوید یکی این حرف ها برایش مهم است و تا الان که چند ماهی از جهان جاوید می گذرد نوشته هایم هیچکدام آن روز هارا برایم تداعی نکرد.
امشب که دلم میخواست بعد از هفته ها استارت یک یادداشت دیگه رو بزنم که تا چند روز دیگه با هزار تا تغییر و ادیت یک یادداشت بزارم اینجا ،دیدم دستم به کار نمی رود ،دلم به شدت تنگ شده بود به این که یک متن را یک باره و مستقیم در وبلاگ بنویسم و منتشر کنم .یعنی چیزی که شما دارید ی خوانید .

احساس میکنم حالم کمی بهتر است ،زندگی در لحظه با طعم خاطرات دورانی که در این فضای مجازی دوستان واقعی پیدا کردیم ،ایامی که نمی فهمیدیم طرح نوشته و لحن و … چیست.

امشب به یاد همان ایام
یک متن بی سر و ته

محتوای آزاد ،محتوای زندانی

 

چند سال پیش اگر مسئله ای برایم پیش می آمد ،من بودم و یک گوگل و در برابرم صد ها صفحه و یادداشت که هرکدام به نوعی جواب سوال من بودند ،به زبان فارسی،ساده و بی آلایش . با این که در این سال ها تعداد کاربران اینترنت در ایران بسیار بیشتر شده است اما این روز ها برای بعضی سوالاتم اصلا جواب منطقی پیدا نمی شود و نتیجه ی جستجو به زبان فارسی در گوگل به چندین سایت پر بازدید که فقط تگ های مشابه گذاشته اند ختم می شود ، در نهایت من هستم که باید حالا انگلیسی جستجو کنم تا بتوانم یادداشتی مناسب را پیدا کنم .تازه اگر موضوعم مفهوم بین المللی داشته باشد و محدود به فرهنگ و زبان فارسی یا اتفاقات کم اهمیت ایرانی نباشد و حداقل انگلیسی زبان ها در مورد آن چیزی نوشته باشند .شکی نیست که شما هم این تجربه را دارید ،حتما خودتان بار ها گفته یا شنیده اید که “انگلیسی سرچ کن بهتر پیدا میکنه.” اما چه اتفاقی بر سر وب فارسی آمده است؟

در سال های قبل ،اوج حضور وبلاگنویس ها در فضای وب بود.آنان سعی در نوشتن احساسات ،خاطرات و تجربیات خود با لحن ها و سبک های مختلف در وبلاگ هایشان داشتند ، اگر بخواهیم تعداد وبلاگ نویسان آن روز هارا فقط و فقط “ده هزار” نفر در نظر بگیریم و همینطور آن ها هر هفته فقط “یک صفحه” در وبلاگشان می نوشتند به عددی نزدیک به نیم میلیون صفحه محتوای فارسی در سال می رسیدیم ،و اگر فقط ۵″ درصد” از این یادداشت هارا محتوای مفید بگیریم ، ۲۵ هزار صفحه ،محتوای مفید به زبان فارسی تولید می شد. که من خیلی بی رحمانه آمار را بد تغییر دادم تا حداقل ماجرا را ببینیم.

شاید ۲۵ هزار صفحه اصلا زیاد نباشد ،اما چون این یادداشت ها اکثرا به موضوعات روز ،و در اکثر مواقع بدون اعمال نفوذ صاحب قدرتی (سیاسی،فرهنگی،اقتصادی و …) ایجاد می شوند ، می توان به آن ها لقب محتوای مفید واقعی را داد .محتوایی که برای دسترسی به آن ها ،نیاز به داشتن اپلیکیشن خاص ،یا عضویت در شبکه ای اجتماعی نبود و به راحتی با جستجویی در گوگل می توان آن هارا پیدا کرد ،و همینطور استفاده از لینک ها و پیوند ها در متن یادداشت ها و در صفحات وبلاگ ها باعث باز شدن پنجره هایی تازه به روی شما می شد تا در این دریای عظیم از اطلاعات غرق شوید ، و از این تار به آن تار بروید بدون آن که به محدودیتی برخورد کنید. که همان مفهوم شبکه ای بودن اینترنت را برای ما نمایان می کند .

اما در سال های اخیر که تعداد کاربران اینترنت ، پهنای پوشش اینترنت و سرعت اینترنت افزایش یافته است ،چرا به همان میزان ،محتواهای فارسی زیاد تر نشده اند؟

شاید کلیشه ای باشئ که بخواهم به تنبل شدن کاربران اینترنت نسبت به خواندن یا نوشتن مطالب و یادداشت ها بگویم ،دیگر برای همه آشکارا قابل مشاهده است که افراد دیگر تمایلی به خواندن یادداشت ها و مقاله ها ندارند،بیشتر به دنبال تصاویر و ویدیو ها هستند و به صورت کلی شوق و تمایلی هم به تولید محتوا ندارند.

حکایت”دیگران کاشتند و ماخوردیم ،ما بکاریم و دیگران بخورند” شاید این روزها دیگر در وب فارسی کاربردی نداشته باشد،اکثریت مردم مصرف کننده ی دیتاهای چند سایت بزرگ و خواننده ی یادداشت های اکثرا غیر مفید کانال های تلگرامی و صفحات اینستاگرام شده اند و این در نهایت منجر به پایانی دردناک برای اطلاعات خواهد شد.

حالا اگر هم  تمام مطالب کانال های تلگرامی و … را محتوای مفید در نظر بگیریم ،آیا آن ها می توانند جایگزین وبلاگ ها شوند یا خیر؟

بحث را با بیان ویژگی های مثبت کانال های تلگرامی و پیج های اینستاگرامی شروع می کنم .
اگر شما نویسنده ای باشید ،برای رساندن مطالباتان به گوش مخاطب هایتان ،استفاده از این شبکه ها به شدت میتواند به شما کمک کند . کافیست مخاطبان شما در چنل شما عضو شوند و به این ترتیب هر لحظه ای که یادداشت هایتان را منتشر می کنید ،خود یادداشت به سوی مخاطب می رود و دیگر نیازی نیست که مخاطب به سراغ نوشته هایتان بیاید .سریعترین راه انتشار بی شک همین کانال های تلگرام است.

ویژگی دوم ،قابلیت انتشار بسیار بالای این یادداشت است که با فرستادن آن ها در گروه ها میتواند در چند دقیقه هزاران هزار بار دیده شود ؛اتفاقی که در وبلاگ ها اصلا به این سادگی نبود.

و نکته ای که قابل توجه است ،آپشن هایی نظیر لایک در شبکه های اجتماعی و مشاهده تعداد “دیده شدن ” های مطالب شما در کانال ها ،نوعی ابزار برای نشان دادن محبوبیت نوشته شما است . اما باید حواسمان باشد که تعداد “seen”در پایان یادداشت شما ،تعداد دفعات خوانده شدن را نشان نمی دهد ،بلکه میگوید که یادداشت شما در تلفن همراه این تعداد کاربر باز شده است

این ها شاید بهترین ویژگی هایی است که میتوان برای این شبکه های اجتماعی نام برد که کمبود آن ها در سبک کلاسیک وبلاگنویسی به شدت احساس می شود.

اما آیا در کنار این منفعت ها ،آسیبی هم وجود دارد؟

اگر بخواهم جدی ترین مشکل استفاده از تلگرام برای انتشار مطالب را بیان کنم ، میگویم “پیداکردن مطالب” سخت است ،با این که مطالب در تلگرام و اینستاگرام سریعتر به دست مخاطب می رسد اما اگر شما بخواهید مطلب مورد نظرتان را پیدا کنید چه؟
باید از اطرافیان در مورد کانال ها بپرسید و اگر کانالی را در زمینه مورد نیازتان بشناسند و معرفی کنند می توانید وارد آن شوید و بعد با گشت و گذار داخل آن به آن چه میخواهید برسید ،تلگرام از قابلیت یک سرچ قدرتمند بی بهره است و این سبب می شود که اگر پس از گذشت مدتی ،بخواهید دنبال یک یادداشت باشید باید وقت زیاد تری را صرف پیدا کردن آن کنید ،

مورد بعدی عدم توانایی لینک دادن در این شبکه هاست ،برای مثال شما در صفحات وب می توانید هر موقع که خواستید از لینک ها استفاده کنید و مخاطب هایتان را به سمت مرجع ها و توضیحات و صفحات دیگر بکشانید ،در حالی که در تلگرام لینک ها فقط شامل آدرس ها می شود و استفاده از آن ها دارای محدودیت زیادی است و از لحاظ کاربردی نیز ،بسیار در وضعیت بدی قرار دارند ،در این کانال ها شما با متنی تقریبا تنها و ایزوله سروکار دارید .

محدودیت نوشتار در این کانال ها  بسیار زیاد است ،برای مثال برای نوشتن یادداشت های طولانی نیاز دارید که در چند قسمت آن هارا ارسال کنید که این گسستگی آسیب زیادی به محتوا خواهد زد و علاوه بر آن اگر یادداشت های شما دارای چندین عکس و نمودار و .. باشد اصلا نمیتوانید از این راه برای انتشار قاعده مند آن ها استفاده کنید.

و تمام مشکلات بالا تازه هنگامی است که مخاطب شما در تلگرام باشد ، و اگر در این شبکه عضویت نداشته باشد .دیگر هیچ راهی وجود ندارد
مشکلات و موانعی که ذکر کردم ،باعث می شود که من به محتواهای مفید که در تلگرام و گاهی در اینستاگرام منتشر می شود ،لقب “محتوای زندانی “را بدهم .آن ها در زندانی بزرگ هستند ،که برای رسیدن به آن ها باید به زندان برویم

در عوض همانطور که در ابتدای متن ،در مورد وبلاگ ها گفتم برای دسترسی به یادداشت های درون آن ها نیاز به عضویت در  هیچ شبکه ای را نداریم ،و دسترسی به اینترنت و جستجویی در یک موتور جستجو مارا به آن ها خواهد رساند ،که می توان به آن ها گفت “محتوای آزاد”.

آن چه که اساس شبکه جهانی وب است ،همان محتوای آزاد است ،اساس وب این است که مانعی بر سر شما برای رسیدن به مطالب نباشد اما حالا اصرار کاربران به انتشار یادداشت هایشان در تلگرام سبب کاهش شدید محتوای فارسی در فضای وب و نتایج موتور های جستجو شده است ،کیفیت پایین صفحات ویکی پدیای فارسی نشان دهنده ی این اتفاق است.

اما باید بپذیریم که محتوای زندانی ،به خاطر بعضی از ویژگی هایشان بسیار مناسب است و نباید یک طرفه به قاضی برویم و بگوییم که به دلیل آن که به سمت نوشتن در تلگرام رفتیم ،فضای وب فارسی را کمرنگ کردیم ،به هر حال سرویس های وبلاگ نویسی این روز ها دیگر کارایی لازم را ندارند،باید شاهد نوآوری و به وجود آمدن نسل جدید و هوشمند تر وبلاگ ها باشیم که مشکلات آن ها را حل کند ، شاید بشود گفت ترکیبی از شبکه های اجتماعی و وبلاگ های قدیمی .
به هر حال آن چه که به معنای کلاسیک وبلاگنویسی می شناسیم این روز ها جوابگو نیست

اما نباید تسلیم شد،هنوز هم میتوان هوای وب فارسی را داشت ،راهکار ساده این است که مطالبمان را در وبلاگ  وبلاگ ها و بخشی از آن ها(در صورت امکان از لحاظ ساختار متن ) در کانال ها قرار دهیم ،این کار توسط بسیاری در ایران انجام می شود که همین پیوند بین شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها، به هر دوی سرویس ها(هم کانال تلگرام و هم وبلاگشان) اعتبار و مخاطبان بیشتری داده است.

به هرحال استفاده تنها از وبلاگ ها و همچنین از شبکه های اجتماعی برای انتشار محتوا پایان خوشی نخواهد داشت. یکی محتوارا زندانی و یکی افراد را خسته خواهد کرد.

این یکی از اصلی ترین دلایلی است که این روز ها دیگران و بار ها تشویق به انتشار مطالبشان در وبلاگ ها میکنم .

 

 

 

تمرین های پولی

به عنوان یک دانشجو اگر نتوانم مخارج و هزینه های شخصی ام را کنترل و تحت نظر بگیرم قطعا در آینده اگر مدیر موفق ترین کمپانی جهان هم باشم ،چیزی جز شکست سرنوشت آن کمپانی نخواهد بود.

مهارت های مالی به حجم پول شما بستگی ندارد ، چه بیل گیتس باشید چه یک دانشجوی بدون درآمد نیاز دارید تا بتوانید مخارجتان را کنترل و زمان هایی هزینه هایتان را کم کنید .

اگر شما هم مانند من باشید حتما دنبال راهکار های زیادی بوده اید که بتوانید جلوی خرج های اضافه را بگیرید حتما کتاب ها و سایت های زیادی را زیر و رو کرده اید و تکنیک ها و روش های مختلفی را مشاهده کرده اید که شاید در مرحله اجرا معقول به نظر نیایند،اما در مقاله ای از” “shanoon Mclay که چند روز پیش در وب سایت فوربز منتشر شد سه راهکار ساده ولی بسیار موثر را پیدا کردم . با این که او مشاوری حرفه ای و تکنیکی است اما نکاتی که در این مقاله ذکر کرده است بسیار ساده است ،دراینجا سعی میکنم ترجمه ای مناسب و خلاصه وار از تمرین های او به همراه تجربیات خودم بگویم .

 

"سلامت مالی" و سلامتی جسمانی بسیار شبیه هم هستند،اکثر افراد برای رسیدن به سلامت جسمانی نیاز به فعالیت و تمرین دارند. برای رسیدن به سلامت مالی نیز افراد نیاز دارند به خوبی تمرین کنند.برخلاف تناسب اندام که افراد می دانند نیاز به چه تمرین هایی دارند تا بدنی خوش فرم داشته باشند ، نمی دانند برای شکل دادن به حساب های بانکیشان چه تمرین هایی می توانند بکنند.

من پنج سال است که مراجعانی دارم که به دنبال سلامت مالی هستندو من برای کمک کردن به شکل دادن به وضعیت مالیشان از تمام تمرین های مالی استفاده می کنم و آن ها را تشویق میکنم این تمرینات را همانند یوگا و دو به برنامه های روزانه شان اضافه کنند.

۱-روز بدن خرج

روز بدون خرج دقیقا همانظور که به نظر می رسد است .شما برنامه ریزی می کنید تا تمام طول روز را بدون خرج کردن پول سپری کنید. این کار نیاز به این دارد که تمام وعده های  غذایی تان را از آنچه که در داخل خانه دارید تهیه کنید و چیزی از طریق اپلیکیشن های موبایل سفارش ندهید و جلوی خودتان برای خرید کردن را بگیرید.

این تمرین از روزی الهام گرفته شده بود که من کیف پولم را در خانه جا گذاشته بودم و متوجه شدم آن روز به نحوی با هزینه نکردن مقداری پول پس انداز کرده ام.
اگر شما دو تا سه روز در هفته این کار را انجام دهید متوجه می شوید مقداری پول رابدون حتی فکر کردن به آن پس انداز کرده اید.یکی از مشتری هایی که داشتم برنامه ریزی کرده بود ۴ روز از هفته را بدون خرج سپری کند،او بعد از سه ماه ۲۵۰۰ دلار دخیره کرده بود.

۲-روز های فقط پول نقد.

“روز های فقط پول نقد” شبیه یک چالش روزانه هستند .که شما خود را به چالش می کشید تا یک روز کامل را با مقدار مشخصی پول نقد سپری کنید،ما معمولا به مراجعه کننده هایمان توصیه می کنیم که فقط ۲۰ دلار در هر روز همراه داشته باشند،در این روزها مشتری های ما کیف پولشان را در خانه خواهند گذاشت و فقط گواهینامه رانندگی و حدود ۲۰ دلار پول نقد همراه خود بر خواهند داشت.
این تمرین نه تنها به شما کمک خواهد کرد که از خرج های اضافه جلوگیری کنید بلکه شما را متوجه می سازد پول هایتان کجا هزینه می شود،بزرگترین مشکل مالی که مشتری های ما با آن مواجه اند این است که نمی دانند پول هایشان کجا خرج می شود،و اگر شما پول هایی که در روز می توانید خرج کنید را محدود کنید، نه تنها پس انداز بیشتری می کنید حتی درک بهتری از خرج هایتان پیدا می کنید.

وقتی من مشتری هایم را با ۲۰ دلار در روز به چالش کشیدم .با چشمانی متعجب نگاه می کردند به خصوص آن هایی که در نیویورک بودند ادعا می کردند این کار غیر ممکن است،و خب من عاشق لحظاتی شدم که پیام ها و ایمیل هایی را درباره ی”روز فقط پول نقد” دریافت می کردم و آن ها از شیوه هایی که روزهایشان را فقط با ۲۰ دلار هزینه کردن سپری کرده بودند می گفتند و چقدر بامزه تر بوده که اگر سقف را کمتر از ۲۰ دلار در نظر می گرفتند.

یکی از مشتریانم سعی کرد این تمرین را یک ماه کامل انجام دهد و در نهایت او در پایان ماه هزار دلار از مخارج خود کمتر کرده بود.

۳-محدودیت خرج ماهانه .

اگر شما “خرید کردن” ،”Amazon” ،”uber” یا “seamless” را یک مشکل در زندگیتان پیدا کرده اید من شما را به چالش می کشم تا یک ماه این اَعمال را ممنوع کنید.

اغلب ما می توانیم  دریک ما درگیر یک چیز شویم ، و شما شکه خواهید شد اگر بفهمید با اعمال این محدودیت چقدر میتوانید پس انداز کنید.یکی از مشتریانم تصمیم گرفته بود اپلیکیشن اوبر را از تلفن همراهش حذف کنید و او ۲۵۰ دلار فقط از این طریق در آن ماه پس انداز کرد.
اگر شما می خواهید بیشتر از این عمل کنید این ممنوعیت را برای بیش از یک ماه اعمال کنید تا نتایج جدی تری را ببینید ،یک زوج به من مراجعه کردند که می خواستند به یک تعطیلات بزرگ در ایتالیا بروند اما آن ها پول لازم برای این کار را نداشتتند. من آن هارا به چالش کشیدم تا”Amazon”  و “Home Depot” را از روی موبایل هایشان برای یک دوره سه ماهه حذف کنند و بعد از این دوره سه ماهه آن ها سه هزار دلار ذخیره کرده بودند و با آن توانستند تعطیلات خودشان را در ایتالیا باشند.

همه ی این تمرین ها ساده و سر راست و قابل برنامه ریزی هستند ،شماراتشویق می کنم تا تقویمتان را با تعدادی یا همه ی این تمرین ها دسته بندی کنید و شاهد رشد حساب پس اندازتان شوید ،مشتری های ما سالانه هزاران دلار را با انجام دادن تمرینات مالی شبیه به این که به اندازه تمرینات فیزیکی اهمیت دارند پس انداز می کنند و امیدوارم شما هم همینطور عمل کنید.

(Shanoon Mclay -16 oct 2017-Forbes.com) مشاهده نسخه انگلیسی مقاله

آنچه که از این مقاله برای من جالب بود این بود که  در اکثر روز های سال اصلا پول نقد همراه ندارم و فقط با کارت اعتباری خرید میکنم و دقیقا هنگامی به سمت خریدن چیز های غیر ضروری تحریک می شوم که می دانم کارت اعتباری ام همراهم است ، احساس میکنم تمرین “روز های فقط نقد” به شدت به کنترل هزینه هایم کمک خواهد کرد و سعی میکنم در ۳ روز از هفته این کار را تمرین کنم.

از طرفی دیگر ، بخشی از هزینه هایم را که در نظر میگیرم متوجه می شوم ،شاید آن ها راحتی کار را به همراه داشته باشند (خرید های اینترنتی،خرید بسته های اینترنت همراه، اسنپ و …)اما من در حال حاضر به عنوان یک دانشجو باید بیشتر بر حجم هزینه ها تمرکز داشته باشم نه سهولت انجام آن ها. این دو مورد بخشی از مواردی است که با انجام این تمرین ها احساس می کنم می توانم بر آن ها غلبه کنم .

اما هدف از این تمرین ها فقط کاهش هزینه ها نیست،همانطور که در خود مقاله گفته شد شما می توانید بفهمید پول هایتان چگونه و کجا هزینه می شود، اکثر افراد (از جمله خودم) خرج های فراوانی دارند اما در آخر کار می بینیم در نهایتِ همه ی این خرج ها ، منتهی به خرید کالای با ارزش و کسب تجربه ای خوب نشده ،برای مثال ،این ماه نه سفری رفته ایم نه خرید مهمی داشته ایم نه به رستوران های گرانقیمت رفته ایم و هزاران کار نکرده اما باز هم پول هایمان تمام شده،در واقع اگر با انجام اینگونه تمرین ها بتوانیم آنچه که ذخیره می کنیم را به نحو بهتری هزینه کنیم ،خیلی لذت بخش تر خواهد بود ،برای مثال بجای این که هر روز خرت و پرت های غیر ضروری بخریم ،آخر هفته به سفر برویم .

کاهش هزینه “خصاصت”نیست، همانطور که در اول گفتم ،شما چه مدیر مایکروسافت باشید،چه یک دبیر،چه میلیاردر باشید چه زاغه نشین ،نیازمند مدیریت منابع مالی و دخل و خرج خودتان هستید،ثروتمندان ،افرادی بودند که با مدیریت صحیح به این ثروت رسیده اند و کسانی که هر روز با مشکلات مالی مواجه اند ،شاید دارند چوب عدم کنترل و مدیریت خود را میخورند.نحوه مدیریت شما بسیار بیشتر از میزان درآمد شما ،بر کیفیت زندگی شما تاثیر دارد،آنچه که اینجا گفته شد به عنوان ساده ترین کار هایی بود که باید من و امثال من برای رسیدن به “سلامت مالی ” انجام دهیم ،سلامت مالی که بر سلامت روان و سلامت جسمانی هم بسیار موثر است.

 

وب واقعا کجاست؟

 

اگر با دیدن طولانی بودن متن ،از خواندن آن منصرف شده اید،
شما متاثر از شبکه های اجتماعی هستید.
————————————————————————-

 شاید در سال ۱۹۸۹ که “تیم برنرز لی” ایده وب را مطرح کرد و عملاً اولین قدم ها را برای ساخت آنچه که اینترنت
می دانیم برداشت، فکرش را نمی کرد که روزی دسترسی به اینترنت در بعضی کشور ها ،جزئی از حقوق بشر خوانده شود .آنچه او تصور می کرد شبکه ای بزرگ از اطلاعات بود که آزادنه می توان در آن چرخید ،دید ، خواند ، یادگرفت و یاد داد ،اما حضور شبکه های اجتماعی همه ی قواعد را برهم زد،شبکه هایی که ناجوانمردانه وب را در انحصار خودگرفتند و حقیقت وب را در پس آنچه خود می خواستند پنهان کردند و آنچه امروزه از وب می بینیم زندان هایی است که آن ها برایمان از وب ساخته اند.

چند سال پیش تیم برنرز لی  درمورد آینده ی وب ابراز نگرانی کرد،او درمورد تهدید شبکه های اجتماعی در زمانی سخن گفت که آن ها در این سطح قدرتمند نشده بودند و شاید در آن زمان هم باور این که قرار است فیسبوک و اینستاگرام و شبکه های دیگر روزی این سطح از قدرت را به دست آورند سخت بوده است .اما اگر بخواهیم امروز به خودمان نگاه کنیم می بینیم خیلی زودتر از چیزی که شاید تیم برنرزلی تصورش را می کرد تهدید این شبکه ها علنی تر شده است.

شاید انقلابی که :مارک زاکربرگ” که با ساخت فیسبوک در اینترنت به راه انداخت ، یکی از تاثیرات اصلی را نه تنها بر روی ما در فضای وب ،بلکه در زندگی واقعی ما ایجاد کرد . شاید برای او هم تصور این که روزی تقریبا یک چهارم جمعیت زمین از وب سایت او استفاده کنند سخت بوده است .فیسبوک،تویتر ،یوتیوب اینستاگرام و پیامرسان ها و سایت های مشابه  این روز ها دارند معنای واقعی وب را تغییر می دهند ،دقیقا همینجاست که سوال می شود برایمان “وب دقیقا کجاست؟”

حسین درخشان در چند سال پیش در یادداشتی با عنوان “مرگ وب” با جزئیات زیادی سرنوشت آن روزهای وب را تشریح کرد،در آماری که در یادداشتش نوشته بود در هند حدود ۵۸ درصد از مردم فکر می کنند اینترنت همان فیسبوک است.

برای ایران داستان کمی متفاوت تر است ، این که شناخت ما از اینترنت تقریبا صحیح است مارا در وضعیت بهتری قرار می دهد اما در نحوه استفاده مان از وب، وضعیت خیلی مطلوب نیست. طبق آمار معاونت مرکز فضای مجازی کشور،بیش از ۶۰ % پهنای باند کشور توسط تلگرام تسخیر شده است.اگر سهم اینستاگرام را هم حساب کنیم میتوان تقریبا به این نتیجه رسید که اکثر ایرانیان از اینترنت کاربردی جز تلگرام و اینستاگرام ندارند.

بیشتراز تغییر ساختار وب، از تغییر “ذائقه” خودمان می ترسم ، در این سال ها همه ما شاهد نابودی نوشته های حرفه ای با تحلیل های حساب شده و نقد های به جا بودیم و در عوضِ آن ها به سوی شبکه های اجتماعی ای مهاجرت کردیم که علاوه بر محدودیت های کاربری ،چه در میزان نوشتار و یا پیوند دادن به صفحات دیگر ،با فرهنگ خاصی که القا می کنند ضربه بسیار بزرگ  و حتی جبران ناپذیری را وارد می کنند .
از نظر من اینستاگرام یک سرویس مناسب است که شاید بهترین ترکیب عکس و نوشته را در کنار هم منتشر می کند،شبکه ای که میتواند بهترین مکان برای فتوبلاگر ها و حتی بلاگر های مطرح باشد ،مکانی که یادداشت های خود را منتشر کنند و ارتباط بسیار مناسبی با مخاطب ها برقرار کنند و در کنار آن بهترین مکان برای به اشتراک گذاشتن لحظات است اما شاید فالوئر و لایک در این شبکه فضا را کمی تغییر دادند ، اینستاگرام توهم سلبریتی بودن را پخش کرد،هرکس که فالوئر بیشتری داشته باشد ،حتما سلبریتی است و در این میان افرادی هم برای جذب مخاطب فعالیت های نامناسبی را شروع کردند که واژه ای جز تاسف نمی تواند آن را توصیف کند.

تلگرام هم که این روزها از قوی ترین سرویس های انتشار مطالب و عکس و ویدیو در ایران به حساب می آید وضعیت مناسب تری نسبت به اینستاگرام ندارد.

ازفضای  وب ما نوشته ها و وبلاگ ها حذف شدند و جایگزین آن ها جُک ها و لودگی ها شد ،وبلاگ نویس های مطرح، از دلقک هایی که لودگی را با طنز اشتباه گرفته اند در این رقابت باختند و نتیجه معضلی شده است که مطلوب هیچکداممان نیست. برنرز لی میگوید:” اینترنت منعکس کننده بشریت است” و حالا آیا این همان تصویری است که از بشریت ما باید بازتاب شود؟

براستی “وب دقیقا کجاست؟”

دوباره با یکی از نظرات برنرز لی که میگوید:” ما هنوز در سطح باقی مانده‌ایم و از تمام توانایی‌های وب استفاده نمی‌کنیم.” سعی میکنم آنچه مقصودم است را برسانم.

به نظر من می توان شبکه های اجتماعی را مانند زندان های بزرگی تصور کرد که درتلاش اند همه ی مردم را به درون خود بکشند،آن ها فضای زیادی را در اختیار شما قرار می دهند ،هرچه که داشته باشند را برایتان آزادانه در اختیار میگذارند و هر روز بزرگ و بزرگتر می شوند اما اگر خواسته ای داشته باشید که در این شبکه نباشد ،خیلی سخت می شود که اجازه ی خروج از آن را به شما بدهند تا به خواسته خود برسید ،برای مثال اینستاگرام،هرچه که جستجو کنید را برایتان می آورد،می توانید خبرها را دنبال کنید، از وضعیت دوستانتان اطلاع پیدا کنید ،با هم گفتگو کنید و هرچه که بخواهید را ببینید،خیلی خوب است،اما امکان انتشار مطلبی از خارج از این شبکه یا حتی گذاشتن لینک در نوشته های شما هم ممکن نیست و تنها ارتباط اینستاگرام با فضای وب همان لینک وبسایت در بیوگرافی است.

تلگرام  وضعیت مشابه اما بهتری دارد اما در نهایت همه آن ها در تلاش اند که کاربران را فقط در داخل سرویس خودشان داشته باشند و این نوعی انحصار اینترنت است.

شبکه های اجتماعی انقلاب بزرگی در ارتباطات هستند،در جمع کردن انسان ها در کنار هم شاید ایده ای بهتر از آن ها وجود نداشته باشد اما همه چیز “ارتباطات”نیست. تاثیر بعضی از شبکه ها بر “محتوا” مخرب بوده است.

از کیفیت و کمیت محتوا کاسته شده ،مردم علاقه ای به خواندن نوشته های بیشتر از چند خط را ندارند حتی کپشن های زیر پست های اینستاگرام هم این روزا باز نمی شود ،چه برسد به خواندن مقالات و بلاگ ها و کتاب ها ،و چه آفتی بیشتر از نخواندن کتاب ها زیان می رساند؟ اگر به همین رویه پیش برود بر سر نسل بعدی ما و فرهنگ ما و در نهایت چه بر سر زندگی ما خواهد آمد؟

این شبکه ها برای انتشار سریع “تیتر خبرها” بسیار مفیدند، اما آیا جزئیات یک خبر در ۱۴۰ کاراکتر توییتر یا در چند خط در تلگرام و عکس نوشته ای در اینستاگرام قابل بررسی است ؟و اگر خبری با جزئیات نقل نشود چه سو برداشت ها که پیش نخواهد آمد.

اتفاقی دیگر که یکی از آسیب های اصلی این شبکه هاست ،توهم دانایی و توهم یادگیری است ،با این که در بعضی زمینه ها و توسط تعداد کمی از صفحات ،کانال ها و  گروه ها مطالب مفید منتشر می شود اما به خاطر عدم پیوستگی آن ها از سطح کیفی آن ها کاسته می شود و علاوه بر این که امکان یادگیری مناسب نیست،باعث توهم دانایی هم می شود ،که از نادانی مخرب تر است.
این موارد و آسیب های دیگری که در لایه های دیگری خود را نشان خواهند دارد روی جامعه به شدت موثر اند.

اما وبی که برنرز لی ساخت کجاست و چگونه وبی است؟

برای پیدا کردن آنچه واقعا وب است بهتر است بیخیال نمایشگرهای کوچک موبایل هایمان شویم .بهتر است لپتاپ یا سیستم های خانگی را روشن کنیم و مروگر را باز کنیم ،این پنجره شما به دنیایی است که برنرز لی و تیمش ساختند،هر آدرسی که میخواهید بدون محدودیتی برای شما وجود دارد،گوگل برای شما هرآنچه را که می خواهید از هرجای وب برای شما پیدا می کند،می توانید هرکاری بکنید .تب های زیادی را باز کنید و در زنجیره ای از اطلاعات بچرخید.

آنچه که اینجا مفید است ،این است که شما به دنبال محتوایی که خودتان می خواهید می روید ،نه صرفاً محتوایی که “شخص” ی که دنبال کرده اید منتشر کرده است،

در این جا می توانید نوشته ای بدون محدودیت را در کنار ویدیویی از یوتیوب و لینکی که شما را به منبع می برد ببینید.این همان معنی شبکه بودن اطلاعات است ،که به صورت آزاد در اختیار شما قرار گرفته است و شما را در یک سرویس خاص محصور نخواهد کرد.این جادوی شبکه ای گسترده از اطلاعات است که در اختیار شماست .

چند ماه پیش با بنیانگذار یکی از سرویس های آموزش آنلاین صحبت می کردم ،از او پرسیدم :”چگونه مهارت های مورد نیازتون برای شروع کارتون رو کسب کردین؟چه دوره هایی رفتین و چقدر هزینه کردین ؟” خیلی ساده و صمیمانه گفت :”گوگل و یوتیوب” ،به عنوان کسی که در آن روز به عنوان کارآفرین در آنجا حضور داشت،این که مهارت هایش را اینگونه کسب کرده باشد نشان می داد وب از آنچه ما می شناسیم قوی تر،مفید تر و زیباتر است.

هر روزه بلاگ های حرفه ای و تخصصی زیادی به وجود می آیند که هدفی جز ارائه “محتوا مفید” ندارند.سایت هایی که توانایی آموزش حرفه ای در اکثر زمینه هارا دارند.مقالاتی دقیق که روز به روز به تعدادشان افزوده می شود ،فتوبلاگ ها و ویدیو بلاگ ها که هر روز به تولید محتوا مشغول اند همه و همه بخشی از این دهکده جهانی هستند که باید پیدایشان کنیم .از آن ها استفاده کنیم و قدمی رو به جلو برداریم .

وب یک دنیای آزاد و بزرگ است که به شما اجازه ی حضور در همه جای آن و استفاده از همه امکانات آن را می دهد و در این میان بعضی شبکه های اجتماعی همانند کشور های قدرتمندی هستند که در حال کشور گشایی اند و ایجاد رفاه بیشتر برای کاربران خود هستن ولی با بستن ارتباط خود با سایر نقاط این دنیا مانع پیشرفت شخصی کاربران می شوند و تنها در صورتی کاربر می تواند قدمی به سوی جلو بردارد که خود شبکه ی اجتماعی این امکان را به او بدهد.

وب را با شبکه های اجتماعی اشتباه نگیریم ،جفاست که هزاران هزار صفحه محتوا مفید را نادیده بگیریم و در آخر خودمان را محدود به اپلیکیشن های موبایل کنیم ،وب دقیقا جایی است که به جای اینکه شمارا محدود به بخشی از خود کند ،شمارا به سراسر این شبکه می فرستد.

میلتون فریدمن می گوید:”اینترنت اثرگزارترین ابزاری است که برای جهانی سازی داریم .” ،جهانی سازی به همان اندازه که حضور مردم جهان در کنار هم برای آن مهم است ،حضور همه ی اطلاعات و صفحات هم در آن مهم است،نباید به صفحاتی که پشت این شبکه های اجتماعی کمرنگ شده اند بی توجهی کرد،آن ها بخشی از وب واقعی هستندکه ساده و مستقل در فرای مرز های شبکه های اجتماعی ادامه می دهند.
وب می تواند معلمی برای ما باشد و می تواند دوست نابابی باشدکه آسیب هایش اجتناب ناپذیر باشد .

وب واقعی،آنجایی است که معلم ما باشد ،وب واقعی را دریابیم.

 

دلتنگنوشته

رفیق خیلی زود گدشت ،دقیقا ۱۴ سال پیش بود که ساعت ۸ صبح داشتن بهمون یاد میدادن که وقتی ناظم یا مدیر و هرکسی بالا واستاده گفت از جلو نظام دستامون را صاف تا شونه ی نفر جلویی برسونیم
یادمه توی صف حواسم به هیچی نبود جز نگاه کردن به جایی که مامانم واستاده بود،چهار ده سال گذشت ، هفت سالم بود

مامانم گفت چشم بهم بزنی میبینی مدرسه تموم شده ،چند باری پلک هامو باز و بسته کردم و دیدم نه ،هنوز همونجام و هنوز اولین روز مدرسه ام بود فک کردم مامانم میخواد سر به سرم بزاره اما الان،بعد از گذشتن این همه سال ،میبینم حق با مادرم بود.
حتی یادم نمیاد کی چشم به هم زدم .

رفیق خیلی زود گذشت،یادمه چند روز اول مدرسه ،وقتی آقای عباسی داشت بین صندلی های کلاس می چرخید با خنده ازش پرسیدم “آموزگار ،پس کی سواد یاد میگیریم” دقیقا تصویر اون لحظه رو یادمه ،گفت کم کم یاد میگیری،
چهار ماه پیش ،توی ختم پدربزرگم دیدمش ،خیلی پیر شده بود،زمان خیلی بیشتر از این که واسه ما بگذره واسه اون گذشته بود،بهش گفتم منو یادتون میاد،گفت نه والا حافظم یاری نمیکنه ،گفتم بهش که شاگردش بودم و خوشحال شد،دلم میخواست بهش بگم “آموزگار ما کم کم سواد یاد گرفتیم،درس خوندیم،دانشجو شدیم ولی آموزگار این کم کم شما واسه ما خیلی سریع بود” اما خب…

رفیق خیلی زود گدشت،نبین این روزا پشت اسممون آقا میارن و حرف های گنده می زنیم ،یه روزی داشتیم سفر خانواده هاشمی از کازرون به نیشابور رو میخوندیم ،یادم نمیره سر کلاس وقتی معلم میگفت از روی کتاب بخونین فک میکردیم هرچی سریع تر بخونیم با سواد تریم ،مسابقه ی سرعت بود واسه خودش
رفیق خیلی زود گذشت، رفیق ما این سال ها دوست پیدا کردیم ،هم بازی پیدا کردیم ،مدرسه رفتیم ،با ده ها معلم کلاس رفتیم با صد ها دانش آموز هم کلاس بودیم ما کلی کتابو خوندیم ما کلی فرمول حفظ کردیم ،ما سمت ورزشمون رفتیم ،ما دوچرخه سواری کردیم ،ما کنکور داریم ،ما عاشق شدیم ما دانشگاه رفتیم و …ما که کلی چیزارو تجربه کردیم ،پس چرا اینقدر سریع گذشت؟

فردا پاییز داره میاد ،فصلی که بیشتر از هر فصل دیگه ای دوستش دارم ، اما این که دوستش دارم دلیل نمیشه توی این غروب دل آدم نگیره،هرکسی امروز دلش میگیره ،یعنی انگار خدا این غروب رو چند برابر غروب های دیگه آفریده ،اصلا این غروب رو آفریده که دلمون بگیره،شاید دل خدا هم الان گرفته ،کسی چمیدونه

امروز هم تموم میشه مثل این همه سال هایی که گذشت ،توی یک چشم بهم زدن ،میره و دل تنگی هاش هم تموم میشه و سال دیگه دوباره همین موقع سر و کله اش با کول بار دلتنگی هاش پیدا میشه.دوباره بهمون تلنگر میزنه که ای بابا ،پسر نفهمیدی؟یک سال دیگه گذشت

می ترسم ،می ترسم از این که بازم به گذر زمان ببازیم ،می ترسم زمان بیاد مثل همه چیز هایی که تا الان ازمون گرفته رو دوباره بگیره و بره

می ترسم زمان بگذره و ما هنوز قدر خانوادمون رو ندونسته باشیم ،ما هنوز با دوست هامون”رفاقت” نکرده باشیم،به اونی که دوستش داریم “دوستت دارم” نگفته باشیم،به اونایی که دلتنگشونیم سر نزده باشیم و هزار تا کار نکرده واسمون بمونه و پاییز برسه

سی و یک شهریور ۹۶

 

 

کولبر

این روزها کلمه ی کولبر را زیاد در شبکه های اجتماعی می شنویم که همیشه با خبرهای دردناک همراه است ، در این روز ها دوباره خبر کشته شدن  دو کولبر واکنش های زیادی را در شبکه های اجتماعی بر انگیخت

واژه ی کولبر همانگونه که نشان می دهد به افرادی اطلاق می شود که به جابجا کردن کالا از مرز در مناطق صعب العبور مشغول هستند ،به نحوی که شخصاً این کالاها را حمل می کنند و در مواردی که امکان باشد از حیوان بارکش برای این عمل استفاده می کنند.

از همه ی این حرف ها که توضیح واضحات است بگذریم ،کلمه ی کولبر خودش هم دردناک است چه برسد به شغلش،خودتان را دقایقی جای کولبر بگذارید،در حالی که جسم بسیار سنگینی را بر کمر خود بسته اید همانند یک کوهنورد در حال عبور کردن از مناطقی هستید که اگر مقداری اشتباه کنید شاید چنان زمین بخورید یا از جایی پرت شوید که اگر مرگ به سراغتان نیاید ممکن است خانه نشین شوید.اگر هم ماهر باشید و شرایط سخت محیطی و مسیر های صعب العبور شما را از پا در نیاورد ،ممکن است با تیر یک سرباز بمیریدیا حتی مینی که این مناطق از دوران جنگ به ارث برده اند زیر پای شما قرار بگیرد، یا بهمن فرو بریزد و بعدش معلوم نباشد سر نوشت شما و همراهان شما چه خواهد .در این مسیر و راه هزاران دام برای شما که فقط در حال تلاش برای کسب روزی خودتان هستید پهن است ،روزی ای که روی کول های تان جابجا می کنید و رگ هایتان را بیرون می زند،در حالی که هستند آدم هایی که رگ های غیرتشان باد می کند که کولبر قاچاقچی است و مجرم و باید محاکمه شود
اما جرم قاچاق کالا ،آن هم به سهمی که کولبر حمل میکند ،در هیچ صورتی اجازه ی شلیک به آنان را نمی دهد،این بار که خبر از کشته شدن دو کولبر اهل بانه مطرح شد ،آن هم در زمانی که خبر از طرح ساماندهی کولبر ها در ایران مطرح شده است، که بعد از آن پلیس ایران هم اظهار تاسف کرد و در همین راستا خبر از بازداشت پنج متهم تیراندازی به این دو شخص منتشر شد.
این روز ها که هر مسئولی حرف از حمایت از کولبر ها را می زند ،و برای آنان دلسوزی می کند اما مگر منشا این کولبری چیزی جز بیکاری است؟بیکاری ای که اصلی ترین معضل این روز های کشور است و در مناطق مرزی کشور به شدت بیشتر و آماری فاجعه بارتر دارد،استان هایی که مورد بی مهری دولت ها در این سال ها قرار گرفته اند و سطح سرمایه گذاری و اشتغالزایی در آن ها بسیار پایین تر است.
ده ها هزار انسان از نوجوان تا پیر برای تامین مخارج کار می کنند که در میان آن ها حضور افراد تحصیل کرده نیز چشم گیر و دردناک است .تنها می توان گفت که این یک فاجعه است. فاجعه ای که در در سال های اخیر بالغ بر۲۰۰کشته بر جای گذاشت که تعداد زیادی از آن ها با شلیک نیروهای مرزی کشته شده اند.
طرح ساماندهی کولبر ها ، صدور کارت کولبری ،تاسیس بازارچه های مرزی قانونی و کارهایی از این قبیل، راهکاری به ظاهر مناسب است علی الخصوص برای کولبرهایی که یکی از خواسته هایشان این است که مسئولین بگذارند تنها مشکل آن ها شرایط محیطی و دست و پنجه نرم کردن با میسر باشد ،برای آن ها این روز ها رویای یک کار بی خطر در کشور و در شهر خودشان که باعث پیشرفت کشور هم می شود، تبدیل به این شده است که کمی بهبود در این شغل خطر ناک را شاهد باشند اما این یک مُسکِن است یا یک درمان ؟
طبق سخنان رسول خضری نمانیده مردم محترم شهرستان پیراندشت در مجلس،شصت و پنج هزار کولبر قرار است تحت بیمه کولبری قرار بگیرند.
این بیمه با این که یک طرح مناسب است اما آیا بهترین راه است؟شاید در حال حاضر کاری جز این نتوان کرد اما کاش شاهد درمان واقعی این معضل در ایران بودیم که در چیزی جز بهبود اقتصاد بیمار ایران و سرمایه گذاری بیشتر در جهت اشتغال زایی در این مناطق نیست.

من نه تنها از کولبری دفاع نمیکنم بلکه کولبری را معضلی میدانم که باید با بهترین راه حل شود اما از کولبر ها دفاع میکنم.آنان شریف ترین قربانیان وضع اقتصاد بد ایران هستند که چیزی جز اشتغالزایی و سیاست گذاری های در سطح کلان و تغییر سیاست های فعلی وضع آنان را تغییر نمی دهد

در بعضی سایت ها هم از این موضوع گفته شده است که کولبری با آنچه که عوام تصور می کنند فرق دارد و آن ها فقط مسافت کوتاهی و در حدود کمتر از ۵۰ متر را به این شیوه عمل می کنند،به هر حال هر چه که اینجا نوشته ام، حاصل خوانده های من و شنیده ها و گفتگویی با چند دوست بود که در غرب کشور زندگی کرده اند. از کشته شدن در بهمن ،انفجار مین و … می گویند از این که کالا هایشان بار ها ضبظ و مصادره می شود و جایی مطلبی خواندم از خودکشی کولبری که کالاهایش مصادره شده است ،این خوانده ها و شنیده ها نشانگر این است که کولبری  چه آنچه ما فکر باشد یا نه ،باز هم خطرناک و سخت است .
امیدوارم که در سال های آینده بهبود های واقعی در برابر این معضل و خیلی از معضلات دیگر کشور را شاهد باشیم.

 

بیایید حواسمان به خودمان باشد.

اتفاقی که این چند روز افتاد یک اتفاق تازه در ایران نبود ،تکرار یک تراژدی بزرگ است که هر روز بیشتر به آن عادت می کنیم.و اگر به همین صورت پیش برویم در یکی دو سال دیگر حتی خبر آن ها در سایت ها و روزنامه ها هم منتشر نخواهد شد و به بخشی از روزمرگی ها تبدیل می شوند

من تقریبا هر سال حداقل ۲۵ هزار کیلومتر در جاده های کشور سفر میکنم ،و در چندین سال گذشته یکی از نزدیکان و یکی از صمیمی ترین دوستانم را در همین جاده ها از دست دادم و شاهد مصدومیت های شدید اعضای خانواده و دوستان دیگری بودم ،هر بار که پایم به جاده باز می شود عادی است که مادرم نگران و مضطرب شود و خودم در این فکر باشم که آیا به مقصد میرسم ؟

اکثر آمار مربوط به تلفات سوانح رانندگی در ایران که در خبرگذاری ها منتشر شده است بیشتر مربوط به تصادفات نوروزی است، اما طبق آمار سالیانه در سال های ۸۴ تا۹۲ نزدیک به  ۲۰۲،۳۰۰ نفر در جاده های ایران کشته و بیشتر از ۲،۵۷۰،۰۰۰ نفر مصدوم شده اند .
آماری که در اینجا استفاده میکنم چندان تازه نیست اما برای درک بهتر این فاجعه ،همین آمار بالا را با بعضی از حوادث مشهور در یک نمودار ساده مقایسه میکنم .

این که ما در طی هشت سال حدودا یک بار جنگ تحمیلی و یا ۵ بار زلزله بم را تجربه کرده ایم،بیانگر این است که تصادفات از اصلی ترین معضلات امروز ایران شده است که اگر فکری به حال آن نشود دیر یا زود قربانی بعدی خود ما خواهیم بود.

اما چرا تصادف میکنیم؟

سه عامل مهم در تصادفات نقش افرینی می کنند : رانندگان،خودرو،جاده

حالا میخواهم به صورت ساده و از مشاهده هایی که از تصادفات داشته ام این سه عامل را بررسی کنم.
جاده: خیلی از محور های مهم و اساسی کشور این روزها دو طرفه نیستند اما در محورهای روستایی و محور هایی که به علت شرایط محیطی هنوز به حداقل استاندارد نرسیده اند، هنوز تلفات زیادی را از این دوطرفه بودن و پیچ های خطرناک و غیراستاندارد و… متحمل می شویم
محور های پر تردد اگر تبدیل به بزرگراه ها و آزادراه های ایمن نشوند شاید این حوادث به شدت ادامه دار شود با این که  راه سازی یکی از پرهزینه ترین فعالیت های عمرانی است اما باید این هزینه هارا به جان بخریم.
برآورد هزینه به ازای هر کیلومتر از بزرگراه بسته به نوع محیط بین ۲تا ۵ میلیارد تومان و برای آزادراه تقریبا ۶تا ۱۵ میلیارد تومان هزینه دارد(آمار معاونت شرکت ساخت و توسعه زیربناهای کشور) اما اگر با این هزینه ها آمار تصادفات کاهش یابد نه تنها جان انسان ها بلکه باعث کاهش خسارات ناشی از تصادفات که طبق برآورد مالی مجلس در سال ۹۵ حدود ۷ درصد از تولید ناخالص داخلی ایران است ،می شود.به عبارتی برای رسیدن به جاده ایمن به یک جهاد واقعی نیاز داریم.

خودرو:نه تنها پایین بودن سطح کیفی در ساخت و مهندسی ضعیف و نقص های فنی مکرر که در تعدادی از خودروهای کشور دیده می شود،باعث وقوع حادثه می شود بلکه سطح ایمنی پایین آن ها منجر به صدمات بسیار شدید به مسافران می شود،یعنی اگر خود خودرو در ایجاد تصادف نقش ایفا نکند اما در میزان تلفات ناشی از تصادفات بیشترین تاثیر را دارد.هر سال خبر از پایان تولید این خودرو ها نظیر پراید را می شنویم اما در آخر معلوم نیست که این اتفاق کی رخ دهد، هرچند پایان دادن به تولید این خودروها مشکل را کامل حل نمی کند ،شاید باید شاهد جمع آوری این خودروها و هم چنین بهبود وضعیت ناوگان اتوبوس رانی کشور باشیم.

بالا بودن قیمت خودرو در بازار نسبت به هزینه های تمام شده برای تولید در ایران باعث سوق دادن مشتریانی که توان خرید خودرو باکیفیت وارداتی یا خودروی نسبتا ایمن داخلی با قیمت بالاتر را ندارند به سمت خودرو هایی می شود که بسیار خطرناک هستند.
تا شاهد تغییرات اساسی در سیاست های تولید خودرو در ایران نباشیم ،همچنان جان عزیزانمان در خطر است.

راننده: “جاده خطرناک باشد ،برای همه خطرناک است،پراید خطرناک است برای همه خطر ناک است” اما چرا در نقاط حادثه خیز هر پرایدی تصادف نمی کند؟

نمی خواهم نقش پایین بودن امنیت جاده ها و کیفیت پایین خودروها در میزان تصادفات را انکار کنم،اما در اکثر مواقع این خود ما هستیم که دردسر ساز می شویم .بخواهیم منصف باشیم،فرهنگ رانندگی ما وضع خوبی ندارد. ما شاید “دستفرمون” خوبی داشته باشیم، اما راننده ی خوبی نیستیم.

چرا باید پشت خودرو هایمان برچسب #بین_خطوط_برانیم بزنیم؟واقعا یک بین خطوط راندن اینقدر سخت است که نیاز به زدن هشتگ و کمپین سازی دارد؟ چرا احساس میکنیم سریع رانندگی کردن افتخار است؟عجله ی کجا را داریم؟با آن یکی دو ساعتی که با سریع رانندگی کردن میخواهیم صرفه جویی کنیم قرار است چه کار کنیم؟
بستن یک کمربند ایمنی،یک راهنما زدن،یک به موقع پیچیدن،مگر چقدر سخت است؟
چرا باید توریست های خارجی این گونه در مورد رانندگی ما بگویند؟چرا باید در سال ۹۴ بیشتر از دو هزار و دویست میلیارد تومان جریمه رانندگی صادر شود و هزاران چرا دیگر.

خودم کامل می دانم که حرف هایم شبیه حرف های کلیشه ای تبلیغات تلویزیونی و بیلبورد های جاده هاست اما کلیشه ای بودنش می ارزید به گریه کردن بالای قبر یکی از اعضای خانواده ام ،کلیشه ای بودنش می ارزید به این که پنج شنبه ها سراغ قبر دوست صمیمی ام بروم .
همه ی عوامل موثری که اتوبوس سربازان را به دره برد،اتوبوس دختران هرمزگانی را واژگون کرد و … را می دانم و قبول دارم مشکلات زیاد است ،اما  واقعا آرزوی بزرگیست که خودمان بر حجم این مشکلات اضافه نکنیم؟حالا که خودروهایمان و جاده هایمان کمر به کشتن ما بسته اند،آیا باید ما هم کمکشان کنیم که قبرمارا بکنند؟

بیایید حواسمان به خودمان باشد.

 

 

فقط یک سوال

اردیبهشت امسال برای اولین بار در رویدادی دو روزه شرکت کردم که بخشی از آن مصاحبه شغلی با کمپانی های مطرح ایرانی و بعضی از کمپانی های بین المللی بود.اما من دنبال کار نبودم،فقط میخواستم تجربه کنم.
بعد از بارها تمرین و تکرار برای خودم، رفتم و روبروی سه نفر از مدیران این شرکت ها نشستم و شروع کردم :”سلام،من محمد جواد جاویدی هستم دانشجوی مهندسی مواد و …”
بعد از همه ی این حرف ها ،یکی از آدم های آن طرف میز از من پرسید:”خب محمد جواد از کارهایی که تاحالا انجام دادی برامون بگو.”
همین جمله ی ساده بزرگترین تجربه ای بود که من از این سمینار کسب کردم ،شاید حتی اگر یک فرصت شغلی با درآمد بالا هم پیدا می کردم اینقدر من را تغییر نمی داد.
لحظات کوتاهی که داشتم به دنبال پیدا کردن جواب مناسب می گشتم متوجه شدم من در این سال ها کار مهمی انجام ندادم.
اون از من نپرسید:”در چه کار هایی به موفقیت رسیدی؟” و یا”دستاوردهای تو چی بوده؟” ، توقع نداشت که من بنیانگذار فیسبوک باشم یا مدیر ارشد گوگل باشم ،اون فقط می خواست ببیند آیا من کاری انجام داده ام یا نه ؟حتی اگر به شکست منتهی شده باشد .
و خب من کاری انجام نداده بودم،اون لحظه یاد جمله ی معروف “در آینده حسرت کار هایی را میخوری که انجام ندادی” افتادم.
من حسرت تمام کارهایی که ایده آن ها ماه ها توی ذهنم بوده ولی هیچ وقت اقدامی برای اجرایی کردنشان نکردم را میخوردم ، فقط هم به یک دلیل ،ترس از شکست.
من تنها آدمی نیستم که به خاطر ترس از شکست ،کاری را شروع نکردم،میلیون ها انسان مثل من هستند و سرانجامی مشابه خواهند داشت اگر دنباله رو همین رویه باشند.
در اطراف ما هستند آدم هایی که کاری را شروع می کنند و موفق می شوند و بیشتر از آن ها آدم هایی هستند که کارهایشان منجر به شکست می شود و بسیار بیشتر از آن ها افرادی هستند که دست به انجام هیچ کاری نمی زنند.
عجیب است ، به خود افتخار میکنیم که تا به حال شکست نخورده ایم و آن هایی که در انجام کارشان به نتیجه مطلوب نرسیده اند را مغلوب می دانیم،در حالی که  افرادی که شروع میکنند ،نباختنشان به معنای پیروزی است ،اما کسانی که هیچ کاری نمی کنند نباختنشان هیچ معنای دیگری جز ترس ندارد، ترس از انجام دادن و شروع به انجام کار.
آن شکست خورده ها حداقل به خاطر داشتن شجاعت شروع کار از ما موفق تر هستند .

آدم هایی که در زندگی خود به موفقیت نمی رسند ،اکثراَ افرادی نیستند که در انجام کارشان شکست خورده اند،اشخاصی هستند که دست روی دست گذاشته اند به خاطر این که مبادا شکست بخورند کاری برای بهبود نکرده اند.
منطقی است که یک شکست بزرگ می تواند زندگی هارا نابود کند ،اما مطمئن باشید که اگر ترس از شکست داشته باشید هرگز به موفقیت و صد البته زندگی مطلوب هم نمی رسید.

تصمیم گرفتم که نترسم ،کاری انجام بدهم ،نه برای کسب درآمد یا رسیدن به شأن اجتماعی بالا،به خاطر این که دیگر حسرت “کارهای انجام نداده ام را نخورم” ، کاری انجام می دهم تا اگر دوباره آن سوال پرسیده شد ،پاسخی داشته باشم،اگر خواستم “بیو” اینستاگرام خود را پر کنیم به نوشتن اسم و فامیل و شهر اکتفا نکنم ،صرفا می خواهم کاری انجام بدهم ،نهایتاً شکست میخورم.

و حالا فقط یک جمله:”از کارهایی که تا حالا انجام دادی برامون بگو؟”

 

بنویس بشر،بخوان قاضی

 

در کودکی از ما پرسیدند بزرگ شوی میخواهی چکاره شوی؟
در دنیای کودکی خود هر کدام پاسخی دادیم ،خلبان،آتش نشان،نجار،مهندس،شاعر و هر شغلی که در دوران کودکی فقط به خاطر دوست داشتن آن را انتخاب میکردیم.

ما بزرگ شدیم و حالا هرکداممان جایی هستیم و از راهی درآمد داریم اما همه ی ما “قاضی” شدیم.
ما قاضی هستیم ،یک قاضی بزرگ که چنان به شغلمان دل بسته ایم که هر روز صبح که از خواب بیدار می شویم دادگاه را آغاز می کنیم ،خودمان شاکی و شاهد می شویم و حکم صادر میکنیم و در آخر چنان چکش عدالتمان را بر سر متهم می زنیم تا نفهمد این حکم از کجا آمده است،بدون این که در دادگاه تنفسی داده شود کار می کنیم تا مبادا کسی بماند برای فردا،ما باید امروز همه را قضاوت کنیم حتی خودمان ،اما سرانجام ما و دیگران متفاوت است، حکم تبرئه همیشه برای خودمان صادر میکنیم. و حالا با بسته شدن چشممان این روز پر از قضاوت تمام می شود
انگار برای قضاوت زندگی میکنیم،انگار باید بنویسیم “بشر” و بخوانیم “قاضی”.
بی شک روزی می بینیم که این چکش از دست ما خواهد افتاد و تا بخواهیم دوباره آن را برداریم ،قاضی دیگری چکشش را بر سر ما می کوبد و متهم می شویم و راهی برای تبرئه ی خود نداریم اینجاست که شاید شک کنیم به همه ی قضاوت هایی که می کردیم.
اینجاست که می فهمیم نباید از روی لباس دخترک درموردش حرف می زدیم ،شاید نباید از روی درآمدش به او لقب میدادیم ، به خاطر عقیده اش به او ناسزا می گفتیم.شاید…
شاید آدمی تنش به جانش شریف باشد نه لباسش، شاید ثروتش حلال تر از شیر مادرش باشد،شاید ما اشتباه کردیم،شاید…
در این دادگاه ،هر چکش قضاوتی که قاضی بر سر شما ،برای اتهامی که خود از آن بی خبرید می زند چکش دیگری برسر اندیشه تان میخورد که” شاید” هایتان را هر بار قوی تر می کند.
خسته می شوی از این که قاضی تورا به خاطر ظاهرت ،به خاطر دوستانت ،به خاطر آنچه میدانی و نمیدانند قضاوت می کند و بیشتر عذابت خواهد داد وقتی که به یاد می آوری روزی تو هم بی خبر از همه جا همه کس را قضاوت میکردی

اینجا شهر قضات است و همه فراموش کرده اند که قاضی کس دیگریست،کسی که بیشتر از خود ما میداند و هیچوقت بر بی گناهی قضاوتی نمی کند و برای متهمان هم باز راهی برای برگشت میگذارد
اما اینجا قضاوت قاضیان بی رحمانه است و نادانسته راه رفت و بازگشت را برایت می بندند ،انگار خدا هستند.
برای قضاوت کردن زمانی نداریم ،شک کنیم به همه ی نگاه هایمان به آدم ها ،به دوست هایمان ،به غریبه ها شک کنیم و بپذیریم که نمیدانیم و قضاوت نکنیم.

من هم خسته ام ،این که هر که رسید مرا قضاوت کرد و بی آن که بداند حقیقت امر چیست به خاطر آنچه فقط گمان می کرد حرف زد ،خسته ام از این که از روی ظاهرم باطنم را متصور می شوند،از روی دوستانم،دشمنانم را می سازند ،از گفته هایم نا گفته هایم را می گویند
وجدانم به خاطر سال ها قضاوت نادرستی که در مورد همه کس کردم عذاب می کشد و مغزم خسته تر بخاطر این که روز هایی که می توانستم با آرامش با اطرافیان سر کنم را صرف قضاوت کردنشان کردم که چنین اند و چنان اند و شاید اصلا اینچنین نبود که من میدیدم
ناخواسته قاضی شدیم و نادانسته قضاوت کردیم ،چقدر به خودمان مغرور شده ایم،بیاییم دادگاهی عادلانه فقط برای خود بگیریم و ببینیم ایا خود آنچه می نماییم هستیم ؟ و قضاوت دیگران را بگذاریم به عهده ی خدا که برای قضاوت کافیست.

پی نوشت:
این نوشته تلنگری بود به خودم،برای این که بار ها بدون این که چیزی بدونم افراد و انسان های زیادی را برای خودم قضاوت کردم،”فلانی اگر به این مشکل بر خورده به آن دلیل است و دارد چوبش را حتما میخورد و اگر فلانی این عکس را فرستاده حتما آن منظور را داشته و…”
من اشتباه کردم،وقتی به این اشتباه پی بردم که دیدم من هم توسط دیگران قضاوت می شوم ،در حالی که مطمئن هستم آن ها اطلاعی از زندگی من ندارند ،اینجا بود که چکش داستان به سر من هم خورد و حالا مدت هایی هست که سعی میکنم هر بار به صورت ناخودآگاه خواستم کسی را قضاوت کنم ،به نحوی خودم را تنبیه کنم.
در این مدت بارها قضاوت شدم،از روی عقیده سیاسی ام ،عقیده مذهبی ام و از روی مذهبم، گرایش ملی من را قضاوت کردند،از این که طرفدار شخصی بودم ،شخص دیگری را دشمن من ساختند در حالی که اصلا شبیه به واقعیت نبود ،از لباس پوشیدنم ،اخلاقم و عقیده ام را ترسیم کردند و…
هزاران مثال واقعی از قضاوت شدن میتوان زد که ما ها از آن رنج می بریم ولی واقعا دردناکتر هست وقتی که می فهمیم ما هم قضاوت کردیم .
علاوه بر این که قضاوت شدن بسیار به شخصیت ما آسیب می زند ،قضاوت کردن هم مضر هست و گاها ضرری بیشتر از قضاوت کردن دارد.
ضرر اول این که افرادی را که می توانستیم سال ها با آن ها دوست باشیم و از با هم بودن لذت ببریم رو به خاطر تصویر هایی که شخضا از آن ها در ذهن خود ساخته و پرداخته ایم و به تبع نتوانسته ایم روابطمان را با آن ها نگه داریم،از دست داده ایم.
ضرر دوم را لحظه ای برای ما آشکار می شود که می بینیم “عقب ماندیم”،یعنی هر بار که میدیدم دیگری به فلان مشکل بر خورده است، می گفتیم:” تقصیر خودش است” اما وقتی خودمان به مشکلی می خوریم، تقصیر را گردن زمین و زمان می اندازیم و عاقبت می فهمیم که زمین و زمان هیچ کاره اند و کاش زودتر متوجه می شدیم .
من اشتباه کردم و سعی دارم تا جایی که ممکن است کسی را قضاوت نکنم .شما هم حتما قضاوت شده اید و احتمالا کسی را قضاوت کرده اید. <<حواسمون بیشتر باشه رفیق>>