MJ Javidi

وبسایت شخصی محمد جواد جاویدی

آخرین ظهر ۲۱ سالگی

حالا من دقیقا در آستانه ی ۲۲ سالگی قرار گرفته ام . امروز صبح که از خواب بیدار شدم می دانستم که امروز نباید به کار و دانشگاه و … فکر کنم . موبایلم را چک کردم ، ساعت هشت صبح بود . از جمله لحظاتی بود که میدانستم باید قدرش را بدانم ، موزیک پلی کردم ، اشتباه خوب از بهرام . قهوه ساز کوچک و پر سروصدایم را روشن کردم تا خواب آلودگی ای که دارم از سرم بپرد ، روی مبل گزیده اشعار فروغ افتاده بود و کمی آنطرف تر ، کتاب خلق مدل کسب و کار . بر روی میزی کوچک در گوشه ی پذیرایی کمی از کتاب ها را بی نظم چیده بودم ، دیوان شمسی که هنوز فرصت نکرده بودم بخوانمش ، دیوان حافظ که همیشه آماده بود که از جایی باز شود ، هشت کتاب سهراب ، MBA  به زبان ساده ، کلیات سعدی ، چدین لغت نامه ، دیکشنری ، کتاب های زبان بدن و خیلی کتاب ها و مجلات دیگری که گاه گاهی بخشی ازآن هارا می خوانم . به روی دیوار نگاه می کردم ، این کار همیشگی من است ، تابلو های زیادی روی دیوار پذیرایی زده ام ، از عکس شاملو و مصدق و چارلی چاپلین ، تا بهرام و سورنا و شاهین و توپاک و پوستری از میرحسین . کمی سمت چپ دیوار ، یک تابلوی بافتنی با طرح الله که دایی مرحوم در زندان ساخته بود ، و در کنارش تسبیح پدر بزرگم. در وسط دیوار تابلوی نقاشی کپی شده از نقاش جوانی که اسمش را یادم رفته و یا در راهرو ، آن تابلو سه تیکه که در کنارش برخی از پیکسل های این چند سال را وصل کرده ام و در کنار یکی از آن ها هم دستبند سبزی گره خورده . روی اوپن قاب عکسی است از خودم و پدر و مادرم در کنار آن چند هدیه که در این سال ها گرفته ام .
سه سال بود که اینجا تنها زندگی می کردم ، ماهی چند روز خانواده می آمدند . ظاهر خانه به راحتی می توانست باطن من را در این سنین توصیف کند .

همچنان بهرام دارد می خواند و من در همین حالت همراه او با صدای بلند می خواندم ، بهرام برای من مهم است ، بخش بزرگی از خودم را مدیون او هستم ، در واقع اگر او نبود ، من به این شکل نبودم . تک تک شعر هایش را داد می زدم و احساس رضایت و لذت بود که درونم را پر می کرد . حس لذت بردن از آخرین روز ۲۱ سالگی .

خاطرات بخش مهمی از زندگی من هستند ، در واقع اینقدر مهم هستند که برخی از برگه های جزوه های دانشگاهم را نگه داشته ام ، زیرا مثلا هم کلاسی ام در کنار آن شکلکی کشیده است یا مثلا کارت ورود به جلسه ی آزمون های دبیرستانم یا پژوهشکده ای که دوران راهنمایی در آنجا می رفتیم را نگه داشته ام که این ها خاطرات من است . دستم به جمع آوری خاطره خوب می رود . هرچند که گاهی اوقات چنان برخی اشخاص و رویداد هارا فراموش می کنم که باور کردنی نیست .

به سراغ دفتر ” صد روز” رفتم . داستانش این است که در روز های پیش دانشگاهی ، هنگامی که صد روز به کنکور مانده بود . تصمیم گرفتم خاطرات این صد روز را بنویسم و در انتهایش هم فال حافظ می گرفتم ، آن روز ها حافظ جز معدود دوستان من بود ، اگر حساب کنید برای نوشتن هر کدامشان تنها ۱۵ دقیقه وقت گذاشته باشم و با یک ضرب ساده در صد روز ، چیزی حدود ۲۵ ساعت می شود . احتمالا اگر آن ۲۵ ساعت را درس می خواندم و یکی دو تست بیشتر جواب می دادم ، احتمالا الان در رشته یا دانشگاهی دیگر بودم و جهانی کاملا متفاوت را تجربه می کردم .سرنوشت واقعا چیز عجیبی است .

برخی روز های آن را شروع به خواندن کردم ، سختی از آن می بارید ، آن سال، سال سختی بود و در نوشته هایم بوی تحمل کردن می آمد . مخاطب نوشته هایم خودم بودم ، این کار را زیاد می کنم ، برای خودم در آینده می نویسم ، این دویست صفحه تماما صحبت های خودم با خودم بود . من که حالا در آستانه ی فارغ التحصیلی از دانشگاه هستم ، داشتم حرف های خودم در آن روز که در آستانه ی ورود به دانشگاه بودم را می خواندم . لحظات عجیبی بود ، علی الخصوص وقتی از به سوال هایی که آن سال ها می پرسیدم و امروز باید جوابشان می دادم . نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم .

سراغ کیف یادگاری ها رفتم ، پر بود از تیکه پاره های کاغذ ها و یادداشت هایی برای خودم . تک تکشان را خواندم . هدیه ها و عکس های دوران قدیم دقیقا ثانیه ها را جلوی چشمم می آورد . چه خاطرات عجیبی که نداشتم . مجموعه کاغدی که آرشیوی از پست های وبلاگ دوران نوجوانی ام بود ، به شدت مرا متاثر کرد ، خودتان دیگر تصور کنید که مثلا من در تولد ۱۶ سالگی ام ، برای خودم چه نوشته ام .

عکس های قدیمی روی لپتاپ که تعدادشان اصلا کم نیست ، من را با بی شمار ” من ” دیگر روبرو کرد ، هر کدام یک ویژگی داشت ، برای مثال یکی شان ، کودکی بود که از تاریکی و ارواح می ترسید ، یکی پسری با لباس های بگی ، دیگری پسری با کت و شلوار . یکی از این ” من ” ها در باشگاه، پارکور یاد می داد ، یکی دیگر در حال شعار دادن در فلان ستاد انتخاباتی جیغ و هورا می کشید . یکی از آن ها در حال رقصیدن بود یکی دیگر در حال آماده شدن برای رفتن به سفر حج ، یکی از آن ها هم کارت ورود به مراسم روز دانشجو را داشت که روحانی آمده بود . یکی از آن ها یک سال فروهر به گردن می انداخت و ورد زبانش کلمات پارسی(دقت کنید که فارسی نه ، پارسی)  بود و در مورد هخامنشیان و امثالهم وبلاگ می نوشت و شاید بد نباشد که اعتراف کنم نژاد پرستی در نوشته هایش موج می زد و دیگری پسری بود خسته از همین کار ها و کلیشه های هزار ساله تاریخی .پسری با موهایی عجیب ، گاهی بلند بود و از وسط فرق باز کرده بود و گاهی در وسط سرش یک قسمت سیاه رنگ بود و اطراف سفید و عینک آفتابی پلیس زده بود و چهره اش شبیه جاسوسان بود و یا مثلا آن مدل مویی که چنان با اتو و سشوار صاف شده بودند که نظمشان بی نظیر بود و صد ها “من” دیگر که داد و فریاد می کردند .
این همه “من” واقعا عجیب بود ، در واقع زمان از یک شخص ، چند صد شخص متفاوت ساخته بود . واقعا احساس می کنم که ما تک تک مان بازیچه ی دست زمان هستیم و حالا همین زمان دارد جوری می گذرد که تا کمتر از ۱۲ ساعت دیگر ۲۲ ساله می شوم .

بعد از دیدن این همه من ، حالا من کی هستم ؟ مدتی تفکر در حالی که کف پایتان روی سرامیک های کف خانه دارد یخ می زند و ذهنتان از مرور این حجم از خاطرات داغ کرده است ، به خوبی می تواند شما را به هزار تکه ریز ، که هرکدام بخشی از هویت شماست بشکند .

من همه ی آن” من ” های قبلی هستم ، با افتخار تک تک خوبی ها و بدی هایشان ، درستی ها و اشتباهاتشان را به گردنم می اندازم و می گویم من در ۲۲ سال زندگی ام ، همه ی این ها بوده ام .

در آخرین روز ۲۱ سالگی باید دیگر فهمیده باشم که من زنده ام به همین تغییرات ، به همین رشد و نمو هایی که دوستشان دارم . من اگر تغییر نکنم که هر لحظه دارم یکی از همین “من” هایی که توصیف کرده ام را نابود می کنم . نه من نمیخواهم حیات را از این ” من ” ها بگیرم . به هر کدامشان فرصت زندگی می دهم و اجازه می دهم آزادانه تصمیم بگیرند ، اشتباه کنند . همه ی خوبی ها و خطاهای ” من ” های پیشین حالا “من”ی را به وجود آورده است که به خاطر آن خدا و هستی را شکر می کنم . به خاطر آن به خودم تبریک می گویم و حالا خودم را به راحتی به سمت سال بعدی بدرقه می کنم . رضایت فعلی حجم عجیب زیادی دارد .

چه چیزی در حال رخ دادن است؟

تجربه سه سال تویتر

اگر از من سوال کنید بهترین شبکه ی اجتماعی چیست؟قاطعانه میگم “تویتر”
تقریبا سه سال پیش برای اولین بار عضو تویتر شدم ،خب طبق عادتی که از فیسبوک به یادگار مونده بود اسم و فامیل دوستان رو سرچ میکردم و تقریبا هیچ
یک غربت واقعی بود ،با دنبال کردن چند تا سلبریتی و سیاست مدار ادامه دادیم تا این که کم کم دستمان آمد اینجا داستان فرق دارد
کم کم خبر دار شدم دوستانم با اسم های عجیب و غریب در این شبکه پیدا می شوند و اینجا بود که فهمیدم تویتر فرق دارد و به اصطلاح برای خود فرهنگ مخصوصیی دارد
تویتر ساده بود.”چه چیزی در حال رخ دادن است؟” فقط همین
۱۴۰ کاراکتر کم ولی کافی است،شما اینجا مقاله نمیخواهید بفرستید ،نمیخواهید داستان بگویید ،اینجا هنر “کم گوی و گزیده گوی” هست
در تویتر شما واقعا خودتان هستید ،نیازی به اغراق و دروغ ندارید و حرف دلتان را میزنید (مگر این که سیاست مدار باشید) در حالی که اسم شما میتواند عجیب ترین ترکیب از صفات و کلمات باشد در حالی که در فیسبوک یا اینستاکرام اسم و ای دی شما واقعی است اما چیزی که به نمایش میگذارید شاید شباهتی به شخصی که هستید نداشته باشد .

(بیشتر…)