رفیق خیلی زود گدشت ،دقیقا ۱۴ سال پیش بود که ساعت ۸ صبح داشتن بهمون یاد میدادن که وقتی ناظم یا مدیر و هرکسی بالا واستاده گفت از جلو نظام دستامون را صاف تا شونه ی نفر جلویی برسونیم
یادمه توی صف حواسم به هیچی نبود جز نگاه کردن به جایی که مامانم واستاده بود،چهار ده سال گذشت ، هفت سالم بود

مامانم گفت چشم بهم بزنی میبینی مدرسه تموم شده ،چند باری پلک هامو باز و بسته کردم و دیدم نه ،هنوز همونجام و هنوز اولین روز مدرسه ام بود فک کردم مامانم میخواد سر به سرم بزاره اما الان،بعد از گذشتن این همه سال ،میبینم حق با مادرم بود.
حتی یادم نمیاد کی چشم به هم زدم .

رفیق خیلی زود گذشت،یادمه چند روز اول مدرسه ،وقتی آقای عباسی داشت بین صندلی های کلاس می چرخید با خنده ازش پرسیدم “آموزگار ،پس کی سواد یاد میگیریم” دقیقا تصویر اون لحظه رو یادمه ،گفت کم کم یاد میگیری،
چهار ماه پیش ،توی ختم پدربزرگم دیدمش ،خیلی پیر شده بود،زمان خیلی بیشتر از این که واسه ما بگذره واسه اون گذشته بود،بهش گفتم منو یادتون میاد،گفت نه والا حافظم یاری نمیکنه ،گفتم بهش که شاگردش بودم و خوشحال شد،دلم میخواست بهش بگم “آموزگار ما کم کم سواد یاد گرفتیم،درس خوندیم،دانشجو شدیم ولی آموزگار این کم کم شما واسه ما خیلی سریع بود” اما خب…

رفیق خیلی زود گدشت،نبین این روزا پشت اسممون آقا میارن و حرف های گنده می زنیم ،یه روزی داشتیم سفر خانواده هاشمی از کازرون به نیشابور رو میخوندیم ،یادم نمیره سر کلاس وقتی معلم میگفت از روی کتاب بخونین فک میکردیم هرچی سریع تر بخونیم با سواد تریم ،مسابقه ی سرعت بود واسه خودش
رفیق خیلی زود گذشت، رفیق ما این سال ها دوست پیدا کردیم ،هم بازی پیدا کردیم ،مدرسه رفتیم ،با ده ها معلم کلاس رفتیم با صد ها دانش آموز هم کلاس بودیم ما کلی کتابو خوندیم ما کلی فرمول حفظ کردیم ،ما سمت ورزشمون رفتیم ،ما دوچرخه سواری کردیم ،ما کنکور داریم ،ما عاشق شدیم ما دانشگاه رفتیم و …ما که کلی چیزارو تجربه کردیم ،پس چرا اینقدر سریع گذشت؟

فردا پاییز داره میاد ،فصلی که بیشتر از هر فصل دیگه ای دوستش دارم ، اما این که دوستش دارم دلیل نمیشه توی این غروب دل آدم نگیره،هرکسی امروز دلش میگیره ،یعنی انگار خدا این غروب رو چند برابر غروب های دیگه آفریده ،اصلا این غروب رو آفریده که دلمون بگیره،شاید دل خدا هم الان گرفته ،کسی چمیدونه

امروز هم تموم میشه مثل این همه سال هایی که گذشت ،توی یک چشم بهم زدن ،میره و دل تنگی هاش هم تموم میشه و سال دیگه دوباره همین موقع سر و کله اش با کول بار دلتنگی هاش پیدا میشه.دوباره بهمون تلنگر میزنه که ای بابا ،پسر نفهمیدی؟یک سال دیگه گذشت

می ترسم ،می ترسم از این که بازم به گذر زمان ببازیم ،می ترسم زمان بیاد مثل همه چیز هایی که تا الان ازمون گرفته رو دوباره بگیره و بره

می ترسم زمان بگذره و ما هنوز قدر خانوادمون رو ندونسته باشیم ،ما هنوز با دوست هامون”رفاقت” نکرده باشیم،به اونی که دوستش داریم “دوستت دارم” نگفته باشیم،به اونایی که دلتنگشونیم سر نزده باشیم و هزار تا کار نکرده واسمون بمونه و پاییز برسه

سی و یک شهریور ۹۶

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید