“استمرار” ، حلقه گمشده زنجیر

شما چند ساله هستید ؟ چه تفاوتی میان زندگی امروزتان و آنچه که در گذشته برای امروز خود آرزو می کردید وجود دارد ؟

همه ی ما خواسته هایی داریم ، از آرزوهای کوچک تا اهداف بزرگ . به برخی از آن ها رسیده ایم و برخی از آن ها هنوز از ما دورند . اما در واقع چه چیزی چنین فاصله ای را میان ما و آن اهداف یا خواسته ها ساخته است ؟
چگونه است که برخی از افراد از زمین های خاکی شروع می کنند و در اولدترافورد گل زنی می کنند ، بعضی دستفروش ها ،مدیران شرکت های بین المللی می شوند ، برخی اسکار می گیرند ، پسرک چوپان توپ طلا می گیرد و هزاران هزار رسیدن به آرزوهای بزرگ رخ می دهد اما برای میلیون ها انسان ، فاصله ی ابدی میان آن ها تا خواسته هایشان نه تنها برداشته نمی شود ، بلکه کمتر هم نمی شود ؟

من به بخت (از نوع پیچیده اش ) معتقدم ادامه خواندن ““استمرار” ، حلقه گمشده زنجیر”

به دنبال “جهان جاوید”

به نام خدا ،محمد جواد جاویدیِ سال ۹۰ پشت کیبورد است ،شما به “جهان جاوید” نگاه می کنید .

چند سالی می گذرد از آن روز هایی که محمدجواد جاویدی  روز و شبش را پشت کامپیوتر خانگی اش و در بلاگفا و فیسبوک می گذراند.روز هایی که برای نوشتن در وبلاگ اصلا برایم مفهومی به نام پیشنویس معنایی نداشت ،اصولا هر موقع که احساس میکردم باید بنویسم سراغ بلاگفا و وبلاگ “اهل وطن” که بعد ها “دلنوشتیم ” شد میرفتم و حسابی حرف میزدم ،هر چه که به روزم آمده بود در آن روزگار،شب ها در وبلاگم بود ،صریح و بی حاشیه و بی سانسور .

ادامه خواندن “به دنبال “جهان جاوید””

دلتنگنوشته

رفیق خیلی زود گدشت ،دقیقا ۱۴ سال پیش بود که ساعت ۸ صبح داشتن بهمون یاد میدادن که وقتی ناظم یا مدیر و هرکسی بالا واستاده گفت از جلو نظام دستامون را صاف تا شونه ی نفر جلویی برسونیم
یادمه توی صف حواسم به هیچی نبود جز نگاه کردن به جایی که مامانم واستاده بود،چهار ده سال گذشت ، هفت سالم بود

مامانم گفت چشم بهم بزنی میبینی مدرسه تموم شده ،چند باری پلک هامو باز و بسته کردم و دیدم نه ،هنوز همونجام و هنوز اولین روز مدرسه ام بود فک کردم مامانم میخواد سر به سرم بزاره اما الان،بعد از گذشتن این همه سال ،میبینم حق با مادرم بود.
حتی یادم نمیاد کی چشم به هم زدم .

ادامه خواندن “دلتنگنوشته”

فقط یک سوال

اردیبهشت امسال برای اولین بار در رویدادی دو روزه شرکت کردم که بخشی از آن مصاحبه شغلی با کمپانی های مطرح ایرانی و بعضی از کمپانی های بین المللی بود.اما من دنبال کار نبودم،فقط میخواستم تجربه کنم.
بعد از بارها تمرین و تکرار برای خودم، رفتم و روبروی سه نفر از مدیران این شرکت ها نشستم و شروع کردم :”سلام،من محمد جواد جاویدی هستم دانشجوی مهندسی مواد و …”
بعد از همه ی این حرف ها ،یکی از آدم های آن طرف میز از من پرسید:”خب محمد جواد از کارهایی که تاحالا انجام دادی برامون بگو.”
همین جمله ی ساده بزرگترین تجربه ای بود که من از این سمینار کسب کردم ،شاید حتی اگر یک فرصت شغلی با درآمد بالا هم پیدا می کردم اینقدر من را تغییر نمی داد.

ادامه خواندن “فقط یک سوال”