آخرین ظهر ۲۱ سالگی

حالا من دقیقا در آستانه ی ۲۲ سالگی قرار گرفته ام . امروز صبح که از خواب بیدار شدم می دانستم که امروز نباید به کار و دانشگاه و … فکر کنم . موبایلم را چک کردم ، ساعت هشت صبح بود . از جمله لحظاتی بود که میدانستم باید قدرش را بدانم ، موزیک پلی کردم ، اشتباه خوب از بهرام . قهوه ساز کوچک و پر سروصدایم را روشن کردم تا خواب آلودگی ای که دارم از سرم بپرد ، روی مبل گزیده اشعار فروغ افتاده بود و کمی آنطرف تر ، کتاب خلق مدل کسب و کار . بر روی میزی کوچک در گوشه ی پذیرایی کمی از کتاب ها را بی نظم چیده بودم ، دیوان شمسی که هنوز فرصت نکرده بودم بخوانمش ، دیوان حافظ که همیشه آماده بود که از جایی باز شود ، هشت کتاب سهراب ، MBA  به زبان ساده ، کلیات سعدی ، چدین لغت نامه ، دیکشنری ، کتاب های زبان بدن و خیلی کتاب ها و مجلات دیگری که گاه گاهی بخشی ازآن هارا می خوانم . به روی دیوار نگاه می کردم ، این کار همیشگی من است ، تابلو های زیادی روی دیوار پذیرایی زده ام ، از عکس شاملو و مصدق و چارلی چاپلین ، تا بهرام و سورنا و شاهین و توپاک و پوستری از میرحسین . کمی سمت چپ دیوار ، یک تابلوی بافتنی با طرح الله که دایی مرحوم در زندان ساخته بود ، و در کنارش تسبیح پدر بزرگم. در وسط دیوار تابلوی نقاشی کپی شده از نقاش جوانی که اسمش را یادم رفته و یا در راهرو ، آن تابلو سه تیکه که در کنارش برخی از پیکسل های این چند سال را وصل کرده ام و در کنار یکی از آن ها هم دستبند سبزی گره خورده . روی اوپن قاب عکسی است از خودم و پدر و مادرم در کنار آن چند هدیه که در این سال ها گرفته ام .
سه سال بود که اینجا تنها زندگی می کردم ، ماهی چند روز خانواده می آمدند . ظاهر خانه به راحتی می توانست باطن من را در این سنین توصیف کند .

همچنان بهرام دارد می خواند و من در همین حالت همراه او با صدای بلند می خواندم ، بهرام برای من مهم است ، بخش بزرگی از خودم را مدیون او هستم ، در واقع اگر او نبود ، من به این شکل نبودم . تک تک شعر هایش را داد می زدم و احساس رضایت و لذت بود که درونم را پر می کرد . حس لذت بردن از آخرین روز ۲۱ سالگی .

خاطرات بخش مهمی از زندگی من هستند ، در واقع اینقدر مهم هستند که برخی از برگه های جزوه های دانشگاهم را نگه داشته ام ، زیرا مثلا هم کلاسی ام در کنار آن شکلکی کشیده است یا مثلا کارت ورود به جلسه ی آزمون های دبیرستانم یا پژوهشکده ای که دوران راهنمایی در آنجا می رفتیم را نگه داشته ام که این ها خاطرات من است . دستم به جمع آوری خاطره خوب می رود . هرچند که گاهی اوقات چنان برخی اشخاص و رویداد هارا فراموش می کنم که باور کردنی نیست .

به سراغ دفتر ” صد روز” رفتم . داستانش این است که در روز های پیش دانشگاهی ، هنگامی که صد روز به کنکور مانده بود . تصمیم گرفتم خاطرات این صد روز را بنویسم و در انتهایش هم فال حافظ می گرفتم ، آن روز ها حافظ جز معدود دوستان من بود ، اگر حساب کنید برای نوشتن هر کدامشان تنها ۱۵ دقیقه وقت گذاشته باشم و با یک ضرب ساده در صد روز ، چیزی حدود ۲۵ ساعت می شود . احتمالا اگر آن ۲۵ ساعت را درس می خواندم و یکی دو تست بیشتر جواب می دادم ، احتمالا الان در رشته یا دانشگاهی دیگر بودم و جهانی کاملا متفاوت را تجربه می کردم .سرنوشت واقعا چیز عجیبی است .

برخی روز های آن را شروع به خواندن کردم ، سختی از آن می بارید ، آن سال، سال سختی بود و در نوشته هایم بوی تحمل کردن می آمد . مخاطب نوشته هایم خودم بودم ، این کار را زیاد می کنم ، برای خودم در آینده می نویسم ، این دویست صفحه تماما صحبت های خودم با خودم بود . من که حالا در آستانه ی فارغ التحصیلی از دانشگاه هستم ، داشتم حرف های خودم در آن روز که در آستانه ی ورود به دانشگاه بودم را می خواندم . لحظات عجیبی بود ، علی الخصوص وقتی از به سوال هایی که آن سال ها می پرسیدم و امروز باید جوابشان می دادم . نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم .

سراغ کیف یادگاری ها رفتم ، پر بود از تیکه پاره های کاغذ ها و یادداشت هایی برای خودم . تک تکشان را خواندم . هدیه ها و عکس های دوران قدیم دقیقا ثانیه ها را جلوی چشمم می آورد . چه خاطرات عجیبی که نداشتم . مجموعه کاغدی که آرشیوی از پست های وبلاگ دوران نوجوانی ام بود ، به شدت مرا متاثر کرد ، خودتان دیگر تصور کنید که مثلا من در تولد ۱۶ سالگی ام ، برای خودم چه نوشته ام .

عکس های قدیمی روی لپتاپ که تعدادشان اصلا کم نیست ، من را با بی شمار ” من ” دیگر روبرو کرد ، هر کدام یک ویژگی داشت ، برای مثال یکی شان ، کودکی بود که از تاریکی و ارواح می ترسید ، یکی پسری با لباس های بگی ، دیگری پسری با کت و شلوار . یکی از این ” من ” ها در باشگاه، پارکور یاد می داد ، یکی دیگر در حال شعار دادن در فلان ستاد انتخاباتی جیغ و هورا می کشید . یکی از آن ها در حال رقصیدن بود یکی دیگر در حال آماده شدن برای رفتن به سفر حج ، یکی از آن ها هم کارت ورود به مراسم روز دانشجو را داشت که روحانی آمده بود . یکی از آن ها یک سال فروهر به گردن می انداخت و ورد زبانش کلمات پارسی(دقت کنید که فارسی نه ، پارسی)  بود و در مورد هخامنشیان و امثالهم وبلاگ می نوشت و شاید بد نباشد که اعتراف کنم نژاد پرستی در نوشته هایش موج می زد و دیگری پسری بود خسته از همین کار ها و کلیشه های هزار ساله تاریخی .پسری با موهایی عجیب ، گاهی بلند بود و از وسط فرق باز کرده بود و گاهی در وسط سرش یک قسمت سیاه رنگ بود و اطراف سفید و عینک آفتابی پلیس زده بود و چهره اش شبیه جاسوسان بود و یا مثلا آن مدل مویی که چنان با اتو و سشوار صاف شده بودند که نظمشان بی نظیر بود و صد ها “من” دیگر که داد و فریاد می کردند .
این همه “من” واقعا عجیب بود ، در واقع زمان از یک شخص ، چند صد شخص متفاوت ساخته بود . واقعا احساس می کنم که ما تک تک مان بازیچه ی دست زمان هستیم و حالا همین زمان دارد جوری می گذرد که تا کمتر از ۱۲ ساعت دیگر ۲۲ ساله می شوم .

بعد از دیدن این همه من ، حالا من کی هستم ؟ مدتی تفکر در حالی که کف پایتان روی سرامیک های کف خانه دارد یخ می زند و ذهنتان از مرور این حجم از خاطرات داغ کرده است ، به خوبی می تواند شما را به هزار تکه ریز ، که هرکدام بخشی از هویت شماست بشکند .

من همه ی آن” من ” های قبلی هستم ، با افتخار تک تک خوبی ها و بدی هایشان ، درستی ها و اشتباهاتشان را به گردنم می اندازم و می گویم من در ۲۲ سال زندگی ام ، همه ی این ها بوده ام .

در آخرین روز ۲۱ سالگی باید دیگر فهمیده باشم که من زنده ام به همین تغییرات ، به همین رشد و نمو هایی که دوستشان دارم . من اگر تغییر نکنم که هر لحظه دارم یکی از همین “من” هایی که توصیف کرده ام را نابود می کنم . نه من نمیخواهم حیات را از این ” من ” ها بگیرم . به هر کدامشان فرصت زندگی می دهم و اجازه می دهم آزادانه تصمیم بگیرند ، اشتباه کنند . همه ی خوبی ها و خطاهای ” من ” های پیشین حالا “من”ی را به وجود آورده است که به خاطر آن خدا و هستی را شکر می کنم . به خاطر آن به خودم تبریک می گویم و حالا خودم را به راحتی به سمت سال بعدی بدرقه می کنم . رضایت فعلی حجم عجیب زیادی دارد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *