قوی سیاه، برای من یکی از ارزشمند ترین کتاب هایی بود می توانستم با آن مواجه شوم. کتابی که چند سال قبل هم پس از خواندن آن چند باری در جمع های مختلف بخش هایی از آن را ارائه دادم، و بار ها در هر جمع دوستانه ای افراد را به خواندن آن تشویق کرده ام. دو سال پیش بود که یادداشتی در مورد آن همراه با کلیاتی از ای کتاب را در همین وبلاگ با عنوان یادداشتی بر کتاب قوی سیاه ارسال کردم. حالا پس از آن، بار دیگر فرصت شد یک چکیده ای دیگر در مورد این کتاب برای یکی از کلاس ها بنویسم، چکیده ای که سبب شد بار دیگر به خواندن متن کتاب و همچنین شنیدن نسخه صوتی این کتاب مشغول شوم و مناسب دیدم این چکیده را در وبلاگ قرار دهم، شاید برای علاقه مندی مفید واقع شود.

خلاصه کتاب “قوی سیاه، اثر امور بسیار نا محتمل”

“آیا می توان تنها با ارزیابی کار های یک تبهکار در یک روز “عادی”، میزان خطری را که او برای جامعه دارد برآورد کرد؟”. این جمله ای است که نسیم نیکلاس طالب نویسنده کتاب قوی سیاه آن را در مقدمه ی کتاب خود آورده است. این جمله به خوبی می تواند دنیا از دید طالب را برای ما نمایان کند. کتاب قوی سیاه بر طبق گفته ی نویسنده، یک رساله ی شخصی است. یک رساله شخصی درباره یک فکر بنیادین و نه بازیافت و بسته بندی جدیدی از افکار دیگران. شیوه نگارش کتاب و بیان مطالب، دقیقا با باور های طالب همخوانی دارد، متفاوت و خارج از چهارچوب های معیار برای کتاب ها در عصر جدید، خالی از نقل قول های تائیدی و همراه با روایات و قصه ها ، هم از سایر داستان های مطرح و هم داستان هایی خود ساخته، و سرشار از آزمون های فکری برای نشان دادن مفهوم دنیایی که او می بیند. طالب با ساده سازی و خلاصه سازی نیز مخالف است، در همین کتاب هم بار ها از علاقه انسان به خلاصه سازی و خطرات آن می گوید. برای همین خلاصه کردن کتاب قوی سیاه به روش معمول بر اساس روند متن و فصول کتاب چندان با باور های طالب و هدف اصلی کتاب سازگار نیست، به همین دلیل در این خلاصه ایده کلی به صورت یک مجموعه هایی گردآوری شده است. هر چند تلاش بر آن است که باز هم روند صفحات و ترتیب نوشته ها حفظ گردد.

 

طالب مقدمه ی کتاب خودش را با توصیف پرنده ای به نام قوی سیاه شروع می کند، پرنده ای که هزاران سال از چشم بشر خود را مخفی کرده بود و تنها گونه ی سفید آن برای مردم نمایان بود، به صورتی که مردم قو را پرنده ای سفید رنگ می دانستند. اما دیدن اولین قوی سیاه بیشتر از آن که تنها یک دستاورد برای پرنده شناسان باشد، یک تلنگر اساسی بر باور بشر بر دانش خود بود. دانشی که حاصل از هزاران سال مشاهده قوی های سفید رنگ بود و باعث شده بود قو با سفید بودنش شناخته شود، حالا با دیدن تنها یک نمونه سیاه رنگ در هم شکسته شد. طالب از این قوی سیاه برای به تصویر کشیدن باور خودش درباره دنیایی که در آن زندگی می کند وام میگیرد، هرچند که عبارت”قوی سیاه” در قبل تر از آن نیز توسط برخی اندیشمندان استفاده شده است.

قوی سیاه پدیده ای است با سه ویژگی اصلی: نامنتظر، دارای پیامدی سنگین و غیر قابل پیش بینی( تنها قبل از وقوع آن، زیرا پس از رخ دادن آن همه افراد احساس می کنند که می توانستند وقوع آن را پیش بینی کنند). دنیای امروز ما، هم در سطح کلان آن، نظیر جنگ جهانی، فروپاشی سریع بلوک شوروی، گسترش اینترنت و …و هم در سطح زندگی شخصی ما، توسط این قوی های سیاه کنترل می شود.

اما مهمترین بحث در مورد این قوی سیاه آن است که با وجود آن که در همه جا حضور دارد و تاثیر گذار است، اما توسط انسان نادیده گرفته می شود و به نوعی انسان در برابر آن کور است، حتی انسان به گونه ای رفتار می کند که گویی عامدانه قصد دیدن آن را ندارد. همین بحث تقریبا مهمترین بحث این کتاب است.

همانطور که در مقدمه گفته شد، دیدن قوی سیاه شکننده بودن دانش بشری را نمایان کرد، پس بسیار اهمیت دارد که رفتار انسان با دانش را بکاویم، دانشی که خودش می تواند قوی سیاه را پیش چشمان ما پنهان کند. طالب در فصل اول کتاب عبارتی با عنوان مثلث تیرگی را برای نشان دادن سه علت اصلی که باعث اشتباه در برداشت ما از تاریخ شده است می پردازد. اولین عامل، توهم درک است، که بشر احساس می کند می تواند این جهان پیچیده را درک کند. مورد دوم تحریف پس نگرانه است که باعث شده است تاریخ بختی برای ما بسیار منظم تر و آراسته تر دیده شود و سومی نیز قائل بودن اعتباری بیش از اندازه به دانسته های خود.

طالب در بخشی از کتاب می گوید هدف او این است که خرد رایج را کله پا کند، دانشی که در بسیاری از زمینه ها دارای ایرادات اساسی می باشد و مهمتر از آن توسط مردم بسیار جدی گرفته می شود. به همین خاطر او در ابتدای فصل از لغت “نادانش” و “ناکتابخانه” نام می برد. هدف او از این لغات این است که بگوید دانسته های ما بسیار کمتر از آن چیزی که فکرش را کنیم در زندگی ما تاثیر می گذارند، بلکه چیز هایی که نمی دانیم هستند که می توانند زندگی مارا تحت تاثیر قرار دهند. او معتقد است آدمی نباید دانسته هایش را شبیه دارایی خود بداند، به همین خاطر خود را شکاک تجربه گرا می داند، یعنی کسی که بر کتاب های نخوانده باریک می شود. طالب با دانش افلاطونی مخالفت می کند، او در واقع دانش افلاطونی را شبیه یک نقشه از دنیای واقعی می داند، دانشی که سعی در ساده سازی جهان دارد، دانشی که به جای توجه بیشتر به موارد کمیاب و استثنا( که ما آن هارا قوی سیاه می نامیم)، به پدیده های تکراری و معمولی می نگرد و قوهای سیاه را به کناره می راند. در واقع همین ویژگی های دانش و رفتار ما انسان ها با آن است که سبب پیدایش قو های سیاه می شود.

طالب شکاف افلاطونی را زادگاه قوی سیاه می داند. شکاف افلاطونی در واقع فاصله ای است بین چیزی که واقعا می دانیم و چیزی که احساس می کنیم می دانیم.

در سرتاسر کتاب، تضاد اندیشه های طالب با افلاطونی ها و کتاب زده ها مشخض است و بار ها تکرار می شود. اگر بخواهیم عمده ترین دلیل های این مخالت های طالب را بیان کنیم می توانیم بحث را اینگونه دنبال کنیم.

علم، اساس دنیا نیست، علم چیزی است که ما احساس کرده ایم می تواند قواعد حاکم بر دنیا باشد و دنیا را برای ما شرح دهد، اما از آنجایی که دنیای ما بسیار پیچیده است و علم دانش بشری نمی تواند آن را درک کند، در واقع دنیا برای ما بختانه می ماند. دانش کم ما سعی می کند این دنیای پیچیده را در چهارچوبی که خودش ساخته است بگنجاند و حاصل این تلاش ناموفق باعث پدید آمدن شکاف های افلاطونی بسیار و قو های سیاه بیشتر می شود.

ظهور بالندگی، کرانستان و میانستان و بالندگی

با نگاه کردن به بسیاری از مشاغل ، می توان آن ها را تقریبا به دو دسته کلی تقسیم کرد، بالنده ها و نابالنده ها، نا بالنده در واقع فعالیت هایی هستند، که هر چقدر بخواهید درآمد خود را بیشتر کنید، یا باید بیشتر کار کنید، یا باید بیشتر تولید کنید و بیشتر زمان بگذارید، مثلا پزشکی، سلمانی و … اما در سوی دیگر امروزه مشاغلی وجود دارد که این کونه نیست، در واقع شما می توانید یک بار کتابی را بنویسید اما میلیون ها بار از فروش آن سود کسب کنید.
ظهور بالندگی بود که تعادل را در دنیا بر هم زد، برای مثال در گذشته، اگر شما یک خواننده اپرا بودید، ظهور یک خواننده خوش صدای جدید در آن سوی دنیا نمی توانست کسب و کار شما را به خطر بی اندازد اما ظهور تکنولوژی باعث می شود امروزه خواننده ای در آن سوی دنیا، حتی خواننده ای که سال ها پیش از دنیا رفته است، آثارش پرفروش تر از بسیاری ازخواننده های دیگر باشد. این بالندگی به لطف تکنولوژی، علی الخصوص در دوران اینترنت، روز به روز بیشتر شده است. و باعث شده که دنیای ما به شکل قدیمی و عادل خود نباشد، در واقع دنیای “میانستان” تبدیل به دنیای “کرانستان” شود.

میانستان و کرانستان واژه هایی هستند که طالب خود آن هارا ساخته و برای نشان دادن دو گونه دنیا آن هارا در بسیاری از جا های کتاب به کار می برد.برای درک بهتر کرانستان و میانستان به مثال زیر توجه کنید.

ردیفی از هزار انسان را متصور شوید، وزن این افراد را اندازه گیری کنید، میانگین بگیرین و اختلاف وزن هر شخص با میانگین را محاسبه کنید، چیزی که مشاهده می شود این است که وزن اکثر افراد، تفاوت چشمگیری با وزن میانگین ندارد، حالا یکی از این افراد را با چاق ترین فرد جهان جایگزین کنید، باز هم عملیات فوق را انجام دهید، مشاهده می شود که میانگین چندان تغییری نمی کند.

اما حال بیایید ثروت همین افراد را در نظر بگیرید، میانگین آن را محاسبه کنید و اختلاف ثروت هر شخص را با میانگین به سنجید، همانطور که حدس زده می شود تفاوت ها بسیار چشمگیر تر است. حال تصور کنید یکی از این اشخاص را با ثروت مند ترین شخص جهان جایگزین کنید، این بار نه تنها میانگین بسیار تغییر می کند، بلکه خود شخص ثروت مند است که تعیین کننده این میانگین است، میزان تاثیر او از مجموع توان اثر گذاری بقیه افراد بسیار بیشتر است. طالب از این آزمون فکری، برای انتقال مفهوم میانستان و کرانستان بهره میگیرد. میانستان دنیای پدیده های طبیعی مانند وزن و قد و … است، جایی که اکثر اتفاقات به میانگین نزدیک هستند، تاثیر گذاری جمع بیشتر از فرد است، عضو نمونه در این گروه یک عضو عادی است، اندازه اعداد محدود است( نمی توانید فردی را پیدا کنید که یک میلیون برابر دیگری وزن داشته باشد) ، با کمی مشاهده می توانید درک کنید که اوضاع از چه خبر است، محل حضور نابالنده هاست و تاثیر بختانگی چندان زیاد نیست. اما در مقابل این دنیا ، کرانستان وجود دارد، جایی که اعداد می تواند محدودیتی نداشته باشند زیرا بالنده ها اینجا وجود دارد و زندگی می کنند، بالنده هایی که یک سری از اعضای این جامعه را تبدیل به غول ها می کنند و ما بقی را تبدیل به کوتوله ها، در کرانستان است تاثیر یک عضو نمونه می تواند بسیار بیشتر از مجموع تاثیر سایر اعضا باشد، می تواند میانگین را به راحتی جابجا کند و برزندگی بقیه به راحتی تاثیر بگذارد. کرانستان جایی است که قوی سیاه در آن به وجود می آید.

طالب معتقد است که دنیای امروزی ما یک کرانستان است و هر چه به پیش هم می رویم کرانستانی تر می شود. در این دنیا به جای این که بخواهیم به میانگین ها بپردازیم و یا موارد استثنا را کنار بگذاریم، باید برعکس، به استثناها بپردازیم، زیرا آن ها هستند که بیشترین تاثیر را دارند. یکی از مهمترین دلایلی که باعث می شود ما قو های سیاه را نادیده بگیریم این است احساس می کنیم دنیا میانستان است، در حالی که اصلا چنین نیست.

عواملی دیگر که باعث می شوند حضور قوی سیاه را نادیده بگیریم.

طالب پس از معرفی قوی سیاه و پس از ترسیم دنیای کرانستانی در مقابل دنیای میانستانی، به سراغ بررسی مغلطه هایی می رود که به سبب آن ها ما نوع بشر قو های سیاه را نمی بینیم .

استقرا و داستان بوقلمون.

یک بوقلمون را  در مزرعه ای متصور شوید که هر روز شخصی مهربان به سراغ آن می آید و به آن آب و دانه می دهد، برای هزار روز، از روز اولی که این بوقلمون به دنیا آمده است، این فرایند تکرار شده است، این شخص برای بوقلمون نماد غذا و آب و دانه است، اما پس از هزار روز، در روز پیش از جشن شکر گذاری، این شخص به سراغ بوقلمون می رود و آن را تبدیل به غذای خودش می کند. مهمترین اتفاق زندگی بوقلمون، دقیقا همان چیزی است که تصورش را نداشته است و تا به حال نیز رخ نداده است.
طالب برای نشان دادن خطرات استقرا و تعمیم دادن مشاهدات گذشته به آینده این مثال را آورده است، کاری که بسیاری از ما انسان ها از آن استفاده می کنیم، برای مثال با نگاه کردن به روند اقتصاد در دهه گذشته، متصور می شویم که در سال های آتی نیز باید وضع اقتصاد به همین گونه باشد. مسئله قوی سیاه در واقع همین مسئه استقرا است. ما به جای آن که شک کنیم، ساده لوحانه گذشته را به اینده تعمیم می دهیم. ما اگر در میانستان زندگی می کردیم، می توانستیم با استقرا یا با مشاهده نمونه هایی که قبلا دیده ایم، در مورد نمونه هایی که ندیده ایم نظر بدهیم، اما در کرانستان اصلا نمی توانیم چنین کاری کنیم، زیرا چیز هایی که هنوز ندیده ایم( نادانسته های ما) هستند که بیشترین تاثیر را بر زندگی ما دارند( نه دانسته های ما) پس باید یاد بگیریم که نسبت به دانش خود شکاک باشیم.

خطای تائید.

تائید و تائیدجویی در زندگی و عادت های ما و همچنین در “خرد رایج” سخت جا افتاده است که می تواند بسیار خطرناک باشد. این که ما برای پدیده ای، شواهدی در راستای تائید آن داشته باشیم، دلیلی بر حتمی بودن آن پدیده نیست. به این مثال دقت کنید، شخصی برای دقایقی روی ریل قطار چرتی می زند و بعد از آن می گوید من کشته نشدم، پس خوابیدن روی ریل قطار خطرناک نیست. دقت کنید که بسیاری از پژوهش های امروزی، این چنین است، ما به دنبال نشانه هایی هستیم که فرضیه مارا تائید کند.

دنیای ما پر است از شواهدی که در تائید پدیده های معمول می آیند و قوی سیاه یک پدیده نامنتظر و غیر معمولی است که ما شاهدی برای رخ دادن آن نداریم( این ذات قو های سیاه است). اما نکته اصلی در اینجاست که ما “نشانه ای در دست نیست که گواهی کند امکان پیش آمد های بزرگ، یعنی قوی سیاه وجود دارد” را با ” نشانه ای در دست است که گواهی می کند قوی سیاه وجود ندارد” جابجا می گیریم . این همان چیزی است که باعث کوری ما در برابر قوی سیاه می شود.

در دنیای پزشکی، حروف اختصاری NED به معنای “نبود نشانه بیماری” است، اما چیزی به نام END به معنای نشانه ی نبود بیماری وجود ندارد. در واقع هنگامی که شخصی به پزشک مراجعه می کند، پزشک در صورت پیدا کردن علائمی از بیماری، برای مثال سرطان، او را بیمار تشخیص می دهد، اما آیا مشاهده نشدن این علائم بیماری، که شاید به خاطر پایین بودن دقت تجهیزات و یا دانش باشد، می تواند ثابت کند که بیماری وجود ندارد؟

اما راه حل چیست؟

هماطور که گفته شد، ما باید شکاک باشیم، اما می توانیم کمی کار را ساده تر کنیم. ما می دانیم که ردیفی از حقایق و شواهد تائید کننده نمی تواند لزوما مدرک نیست، اما مشاهده ی یک شاهد برای رد فرضیه می تواند قضیه را فیصله بدهد. ما درست بودن گزاره ها را نمی دانیم اما به راحتی می توانیم نا درست بودن آن را تشخیص بدهیم، تنها با دیدن یک گزینه که آن فرضیه را ابطال کند. ابطال پذیری از آثار پوپر فیلسوف است.
با تجربه گرایی منفی می توانیم به جای آن که سراسر شک باشیم، نیمه شکاک باشیم، این اتفاقی است که برای عمل گراها بسیار می تواند مفیذ باشد.

به جای آن که به دنبال تائید فرضیه خود باشید، به دنبال شواهدی باشید که آن را باطل کند، دقت کنید که شما می توانید هزاران شاهد برای تائید پیدا کنید که نتواند به شما اطمینان دهد این فرضیه درست است، اما پیدا کردن یک شاهد در رد این فرضیه می تواند شمارا مطمئن کند که این فرضیه درست نیست. این گونه می توان از خطای تائید در امان ماند.

 

مغلطه قصه پردازی

همانطور که برای اضافه کردن یک کتاب به کتابخانه، نگهداری کتاب در کتاب خانه و انتخاب کتاب و بیرون بردن کتاب از کتابخانه نیازمند هزینه و انرژی هستیم، برای وارد کردن اطلاعات دریافتی به مغزمان و نگه داری آن ها و به یاد آوری آن ها در آینده نیز نیازمند انرژی هستیم، به همین خاطر مغز نیز در تلاش است تا این کار را ساده تر کند.

ما در یک کتابخانه، سعی می کنیم کتاب ها را با یک الگوریتم، در کنار هم بچینیم که پیدا کردن آن ها ساده باشد. پیدا کردن یک کتاب در میان انبوهی از کتاب ها که هیچ ارتباطی به هم ندارند کار بسیار سختی است. راهی که می تواند به مغز کمک کند این اطلاعات را در خود نگه دارد و در مواقع نیاز از آن ها استفاده کند، قصه پردازی است. زیرا قصه دارای الگو و قاعده است، و مجموعه ی بزرگی از اطلاعات را به شکل یک داستان یک پارچه در می آورد. و نگهداری آن بسیار آسان تر می شود. عاملی که باعث می شود اجزای یک قصه به هم مرتبط شود، روابط علت و معلولی است، هر اتفاقی باید علتی داشته باشد تا داستان تشکیل شود.

به خاطر همین علاقه مغز ما به داستان ها، ما عادت داریم به دنبال علت ها بگردیم، و از اتفاقاتی که علتی ندارند یا نمی توانیم علتی برای آن ها پیدا کنیم نه تنها بدمان می آید، بلکه مغز ما نیز سعی می کند برای آن ها علتی بسازد و در خود ذخیره کند. برای مثال “پادشاه که مرد، ملکه نیز از اندوه مرد” بسیار بیشتر برای ما معنی می دهد تا “پادشاه مرد، ملکه مرد” . این قدرت داستان است. قدرتی که باعث می شود ما نتوانیم دنیای بختانگی خودمان را درک کنیم، قدرتی که دوست داریم بختی ها را فراموش کند و بیرون بی اندازد، یا آن هارا با علت های نادرست به هم مرتبط کند. این چیزی است که باعث می شود ما متوجه قو های سیاه نشویم.

تاثیر غیرخطی ها.

این که تصور کنیم هر روز بازی کردن تنیس، به همان میزان شما را حرفه ای تر می کند یا برای شما موفقیت می آورد کمی عجیب است. چون واقعیت اینگونه نیست، شما ممکن است سال ها تنیس بازی کنید، و در همان جایگاهی که هستید بمانید، اما در طی یک مسابقه، بخاطر پیروزی بر حریفی قدرتمند جایگاه جدیدی پیدا کنید و ادامه ماجرا برای شما فرق کند. بسیاری از پدیده ها خطی نیستند که به خاطر تغییرات خطی در علت( در صورتی که این علت واقعی باشد) پیامد آن ها نیز خطی باشد. دنیای کرانستانی پر است از مسائل غیر خطی، بدین گونه که ممکن است شما سال ها زمان صرف کنید، اما نتیجه ای نبیینید، اما وقتی نتیجه رخ می دهد، بسیار سنگین باشد. در واقع شبیه سال ها سکوت و یک انفجار است. بسیاری از ما در زندگی منتظر پدیده ای هستیم که باید رخ بدهد اما ممکن است رخ ندهد، دقت کنید که این پدیده نیز هم سنگ قوی سیاه است، رخ ندان یک پدیده معمول همانند رخ دادن یک پدیده غیر منتظر است. مراقب این قبیل غیر خطی ها باید باشیم، غیر خطی هایی که نتایج آن ها بسیار متفاوت تر از چیزی هست که ذهن ما عادت دارد آن هارا ببیند.

شاهد خاموش

مغلطه شاهد خاموش نیز عاملی است که بسیار بر نگرش ما بر واقعیت جهان تاثیر می گذارد و باعث می شود ما درک کاملا اشتباهی از پدیده ها داشته باشیم.
ویژگی های مشترک میلیونر ها را بنویسید، برای مثال ریسک کردن یکی از ویژگی های مشترک در میان میلیونر ها می باشد، آیا این بدان معناست که اگر ریسک کنیم میلیونر می شویم؟ هدف از مسئله ی شاهد خاموش، نشان دادن هزاران فرد دیگری است که ریسک کرده اند، اما میلیونر نشده اند، اما از آنجایی که کسی آن هارا نمی شناسد، کسی هم نمی رود آن ها را بررسی کند و ببیند که ریسک کردن که برای برخی افراد یک ویژگی برای موفقیت بوده است، برای این افراد یک دلیل برای شکست خوردن بوده است. در واقع بحث اصلی این است که در بسیاری از مواقع، بخشی از جامعه آماری که باید به آن ها نیز دقت کنیم، حذف شده و ناپدید شده اند، آن ها خاموش مانده اند و نمی توانند نظر و تجربه ی خودشان را بگویند. آن ها نمی توانند بگویند که ریسک کرده اند و شکست خورده اند، حتی اگر بگویند هم کسی به حرف آنان توجهی نمی کند، اما در عوض، افرادی که خوش شاس بوده اند و موفقیتی به دست آورده اند، در همه جا از ویژگی های خود و ریسک کردن خود می گویند. کتاب زندگی نامه آن ها سرشار است از همین ویژگی ها که اگر بازنده و شکست خورده ای هم کتاب خود را می نوشت شاید همین ویژگی هارا در آن ها میدیدیم .

همچنین نباید به مشاهده نتیجه نهایی پرداخت، مسئله بدن شناگر به خوبی به ما نشان می دهد که چگونه می توان برخی پدیده ها را اشتباه درک کرد.
آیا واقعا شنا به بدن انسان فرم بهتری می دهد؟ کافی است مشاهده کنیم که بدن شناگران حرفه ای چگونه است، و همانطور که انتظار می رود، شناگران بدنی بسیار خوش فرم دارند. اما حال به تقدم و تاخر این قضیه دقت کنید، آیا شنا عضلات آن هارا بدین شکل درآورده است، یا آن ها به خاطر ویژگی هایی که از ابتدا بدن و عضلات آن ها داشته توانسته اند در شنا موفق شوند و حال جزئی از گروهی شده اند که ما آن هارا مشاهده می کنیم؟ مثال های زیادی پیرامون این مسئله وجود دارد، برای مثال رابطه ی بسکتبال و قد. احتمالا اگر قد شما کوتاه باشد، بازی کردن بسکتبال نمی تواند آنچنان شما را قد بلند کند. اما اگر قد شما از همان ابتدا بلند باشد، می توانید به سطوح حرفه ای تر بسکتبال برسید، جایی که تلویزیون ها شما را نشان می دهند. در حالی که احتمالا دست قد کوتاه شما در همان مراحل ابتدایی به خاطر قد کوچکش بسکتبال را کنار گذاشته است.

و یکی دیگر از عواملی که باعث می شود قو های سیاه را نبینیم بازی پنداری است.
بختانگی دنیا، بسیار متفاوت است از چیزی که ما با مفهوم شانس می شناسیم، کافی است تحصیل کرده باشید تا دهنتان پر باشد از مفاهیمی از آمار و احتمالات، ازمباحثی تشکیل شده از تاس و سکه. شاید برای بسیاری از افراد قمار را سرشار از بختانگی بدانند، یا کازینو هارا مرکز بختانگی. اما حقیقت این است که حتی احتمالات داخل قمار نیست انقدر خطرناک نیست ، این احتمالات کتابی، قابل محاسبه اند، قابل درک هستند، اما وقتی صحبت از قو های سیاه و پدیده های بختی می کنیم، چیز هایی است که هیچ چیز در مورد آن ها و وقوع آن ها نمی دانیم. تصور می کنید بیشترین خطر برای یک کازینو این است که شخصی یک قمار بزرگ را برنده شود؟ خیر، زیرا ما توقع آن را داریم که ممکن است شخصی یک شرط بندی بسیار سنگین را برنده شود، چون این بخشی از قانون بازی است. اما قوی سیاه چیزی است فراتر از قانون بازی و قمار، مثل گروگان گیری در کازینو. طالب مغلطه بازی پنداری را معادل با عدم قطعیت کتابی می داند. عاملی که باعث شده است تصورات ما از پدیده های بختی به سطح داستان های تاس و سکه تقلیل پیدا کند. این نیز یکی از چیز هایی است که باعث می شود ذهن ما فراموش کند که بختانگی فراتر از آمار و احتمال های قابل محاسبه و در چارچوب است.

تا به اینجای کار سخن از آن آمد که ما حتی نمی توانیم به خوبی پدیده های اطرافمان، حتما آن ها که در گذشته رخ داده اند و شاهد رخ داد آن بوده ایم را نیز درک کنیم. اما حال کمی به سراغ آینده باید رفت.

عدم قطعیت، شانس، بخت، ریسک و … همه این کلمات در مورد آینده هستند، در واقع هنگامی آن ها معنا می یابند که در مورد رویدادی در آینده باشند. و فاصله ی زمان ما با اینده با پیشگویی ها به هم وصل می شود. پیش گویی ای که یک اشتباه بزرگ است. زیرا ما نمی توانیم پیشگویی کنیم.

نگاهی به پیش بینی ها بی اندازید، از پیش بینی زمان اجرای پروژه های عمرانی، مثل عنوان کتاب اپرای سیدنی، و بسیاری دیگر از پیش بینی های دیگر از این جنس. چرا در بسیاری از مواقع با تاخیر های طولانی مواجه می شویم؟

برای مثال همان اپرای سیدنی ۱۰ سال بیشتر از زمان تعیین شده زمان برد تا ساخته شود و ۱۵ برابر گران تر از چیزی که تصور می شود. اما چرا؟ مگر قبل از آن مهندس ها جزئیات را محاسبه و بر اساس آن ها برنامه ریزی نمی کنند؟

یکی از عوامل این تاخیر ها و در واقع ناتوانی ما در این پیش گویی ها، خود بینی نسبت به گمان ها است، در واقع این بدان معنا است که ما نسبت به خودمان و برنامه ریزی های خودمان کمی دست بالا را میگیریم. در  واقع حتی اگر بدانیم که چه پیشامد هایی در انتظار می تواند باشد، اما فکر میکنیم در برای ما اینگونه نخواهد شد. طالب مثال می زند که همه می دانند که بیش از یک سوم ازدواج ها به طلاق منجر می شود اما باز هم در هنگام ازدواج کسی به این فکر نمی کند که قرار است طلاق بگیرد. در مورد ساخت اپرا نیز همین است، می دانیم چه اتفاقاتی ممکن است در روند ساخت پیش آید، اما برای ما رخ نخواهند داد.

مسئله دیگر این است که در برنامه ریزی برای آینده( یا به نحوی پیشگویی در مورد زمان انجام امور در آینده)، مسائل کم اهمیت را به مد نظر قرار می دهیم، اما آن پر اهمیت ها و تاثیر گذار ها را هرگز. تصور کنید شما یک نویسنده هستید و میخواهید زمان اتمام کتاب را برای ناشر تخمین بزنید، شما نویسنده ای حرفه ای هستید و با توجه به شناختی که از خود و سرعت نوشتن و برنامه های روزمره تان دارید، زمانی را معین می کنید، ده ها عامل کوچی که می تواند باعث ایجاد وقفه های چند روزه در کار شود را به حساب می آورید، اما عامل های بزرگتر و مهم تر (قو های سیاه) که تصوری از آن ها ندارید ولی می تواند اختلال های چندین ماهه و یا چند ساله ایجاد کند را در نظر نمی گیریم، چرا؟ چون آن ها در ذات خودشان قابل پیش بینی نیستند. این ذات آن ها است.

دانش و مهارت

طالب در بخشی از کتاب پیرامون متخصص ها صحبت می کند، متخصص هایی که برای ما نظریه هارا می سازند و برای ما تحلیل های فراوان می آورند، اما ما که در مورد دانش شک داریم و می دانیم پیش گویی نیز غیر ممکن است چه باید بکنیم پس؟

طالب در این بخش مفهوم دانش و مفهوم مهارت را از هم تفکیک می کند. در دنیای مهارت ها، متخصصان واقعی و قابل اعتماد اند، برای مثال یک جراح، مهارتی در جراحی کردن دارد، و یک کشاورز مهارت در کشاورزی، به همین خاطر ما هنگامی که نیاز به یک جراحی داشته باشیم قطعا به سراغ جراح متخصص می رویم و هنگامی که نیاز به کشاورز داشته باشیم، به سراغ متخصص آن. اما دنیای دانش کمی فرق می کند، مثلا شما می خواهید در مورد بازار های مالی و یا وضعیت اقتصادی در دهه آینده مشاوره بگیرید، اینجا چه باید کرد؟ طالب معتقد است که در زمینه هایی که دانش حکم فرما است، ما متخصص نداریم، زیرا از آنجایی که همیشه دانش ما کم است و عدم قطعیت وجود دارد و این سبب بروز قوی های سیاهی می شود که اتفاقا بسیار بیشتر از سایر مواد تاثیر گذار هستند، پس هیچگاه نباید به صحبت های آنان گوش داد.

پیش بینی آینده، نیازمند به فناوری هایی دارد که در آینده می آیند و به همین دلیل غیر ممکن است بتوان آینده را پیش بینی کرد.

دنیا همیشه متاثر از فناوری هایی است که در آن وجود دارند( تصور کنید که کامپیوتر ها با جهان چه کرده اند)، پس در واقع هرگاه بخواهیم در مورد آینده صحبت کنیم، باید از فناوری های آن دوران اطلاع داشته باشیم، که این غیر ممکن است.

تصور کنید که شما فناوری های آینده را می دانید، و می دانید آن ها چه کارایی و چه تاثیری دارند، می دانید آن ها چگونه کار می کنند، اگر واقع شما این ها را می دانید، چرا امروز این فناوری را به وجود نمی آورید؟ مسئله اصلی همین است، اگر ما فناوری های آینده را بدانیم، در واقع می توانیم آن هارا امروز پدید بیاوریم و خود آینده را با تغییرات فناوری دستخوش تغییرات کنیم. برای همین است که پیشگویی های نسل های قبل درباره جهان امروز ما پر است از دستگاه های عجیب و غریب و ماشین های پرنده و … که هیچکدام عملی نشده اند. دنیای آینده متاثر است از فناوری های آینده و فناوری های آینده متعلق به خود آینده است. به همین خاطر هرگونه تلاش برای پیش بینی دنیای آینده( علی الخصوص در دوران ما که تغییرات تکنولوژی بسیار شدید است) کاری بیهوده است.

نه تنها تکنولوژی های آینده، بلکه وقایع آینده نیز، متعلق به آینده هستند و اگر آن ها را بدانیم، باعث می شود که زودتر از زمانی که انتظار آن ها را داریم، رخ دهند، و همین موضوع باعث می شود که آینده ای که انتظار آن را می کشیم دوباره دستخوش تغییرات بیشتری شود (دقت کنید که این چرخه مداوم تکرار می شود). موضوع اصلی این است که ما حتی اگر بتوانیم اینده را پیش بینی کنیم، باید تاثیرات پیش بینی خودمان را نیز پیش بینی کنیم، و از آنجایی که این نیز یک پیش بینی است باید تاثیر آن را نیز مجددا پیش بینی کنیم و این کاری غیرممکن و صد البته بیهوده است.

پیش بینی آینده یک موضوع مهم دیگر را نیز پیش می کشد، ان هم اراده است. حتی اگر تصور کنیم که شما توانسته اید با بالاترین دقت ممکن و بدون هیچ خطایی اینده را پیش بینی کنید، حتی تاثیرات پیش بینی خود را نیز بررسی کرده اید. اگر این درست باشد پس با مفهوم اراده و اختیار چه باید بکنیم؟ در این صورت تنها می توان نتیجه گرفت که کل کائنات و علی الخصوص انسان هیچ اراده ای از خود ندارد، حتی شما که در حال پیش بینی آینده هستید. در مورد این چه فکر می کنید؟

باید پذیرفت که پیش بینی آینده ناممکن است، حتی توسط متخصصان و اقتصاد دانان برنده جایزه نوبل و … طالب در سرتاسر کتاب با اینگونه اقتصاد دانان نوبلی، که در چهارچوب فکر می کنند و قو های سیاه را نادیده می گیرند در تضاد است. او می گوید هرگاه هر کدام از این هارا دیدید که در مورد آینده صحبت می کند، تنها آن را نادیده بگیرید.

اما زندگی کردن بدون پیش بینی آینده، غیر ممکن است. پس چه باید کرد؟

تمام فعالیت های اقتصادی ما، تمام اهداف ما و حتی کوچکترین تصمیماتی که در مورد زندگی مان میگیریم برای زمان آینده هستند، اگر ما می گوییم پیش بینی آینده غیر ممکن است و باید از آن گذر کرد. پس چه باید کرد؟
ما باید پیش بینی کنیم و بر اساس آن برنامه بچینیم و بر اساس آن برنامه ها پیش برویم. این تنها راه است اما صحبت اصلی این است که احتمال قو های سیاه را در نظر بگیرید، چه قو های سیاهی؟ نمی دانیم. اصلا به همین علت که نم یدانیم آن ها چه هستند و چه زمانی رخ می دهند و قرار است چه پیامدی داشته باشند نام آن ها قوی سیاه است. درست است که آن هارا نمی شناسیم اما حضور آن هارا باید مد نظر بگیریم. دیدن قو های سیاه غیر ممکن است، اما نادیده گرفتن و منکر شدن حضور آنان است که خطرناک است.

یک راه کلی این است که قو های سیاه را به دو دسته تقسیم کنیم، یعنی بدانیم که پدیده هایی در آینده ممکن است رخ بدهند که می توانند برای ما تهدید باشند، و همچنین پدیده هایی وجود دارند که می توانند برای ما فرصت باشند. کاری که باید بکنیم این است که حوزه ای که در آن قرار داریم را از این منظر نگاه کنیم و ببینیم که آیا قو های سیاه در این محیط بیشتر برای ما تهدید هستند یا فرصت. این اقدام در زمینه های کسب و کار بسیار می تواند به شما کمک کند. تصور کنید که شما در حوزه ی بیمه فعالیت می کنید، تصور کنید که در صورت رخ دادن یک حادثه طبیعی نظیر سیل و زلزله ، چه اتفاقی برای کسب و کار شما رخ می دهد، در کسب و کار بیمه، قو های سیاه برای شما یک تهدید جدی حساب می شود. اما حال تصور کنید شما یک نویسنده هستید، در این حوزه قو های سیاه از جنس قو های سیاه مثبت هستند قوهایی از جنس استقبال میلیونی خوانندگان از کتاب شما، که شما را میلیونر می کند. باید ابتدا ببینید که شما در کدام حوزه قرار دارید و قوهای سیاه این حوزه بیشتر از جنس تهدید هستند، یا از جنس فرصت .
شما باید خودتان را در مسیر قو های سیاه مثبت قرار دهید و از مسیر قوهای سیاه منفی دوری کنید. این راهی است که می تواند به ما کمک کند

 

می توان گفت تا به اینجای کار قوی سیاه را برای عملگراها شرح داده ایم، طالب در فصول انتهایی کتاب، به سراغ ریاضیات بختانگی می رود، فصولی که خود نویسنده نیز خواندن آن ها ضروری نمی داند و تنها آن هارا برای علاقه مندان به آن توصیه می کند. از جمله مواردی که دراین فصول بررسی می شود، بحث نمودار زنگوله ای است که در همه جای کتاب مورد انتقاد طالب بوده است. طالب معتقد است که این نمودار یک کلاه برداری است، او معتقد است بسیاری از دانشمندان در تلاش اند تا با تکیه بر این نمودار، پدیده های جهان را به این سمت سوق دهند که هر چیزی در میانگین است و میانگین بهترین است. او کاربرد نمودار زنگوله ای را در مورد وزن و ثروت بار دیگر به کار می برد، او نشان می دهد که از نظر نمودار زنگوله احتمال حضور ثروتمندان باید به قدری کم باشد که در طول تاریخ هم کسی نتواند به ثروت آن ها برسد اما چیزی که مشاهده می کنیم این است که این ابر ثروتمندان حضور دارند.

طالب معتقد است که نگاه افلاطونی به جهان، که جهان از اشکال هندسی مانند مثلث ها تشکیل شده است، یک تفکر اشتباه است، و برای همین او خواننده را با مندلبرو و فراکتال ها اشنا می کند. هندسه فراکتالی را می توان در بسیاری از نقاط طبیعت دید، مثلا برگ درختان که در طرح رگبرگ های آن شبیه طرح کلی درختان است یا خطوط سالحی که در واقع در مقیاس های بزرگ، شبیه طرح های مقیاس کوچک آن است. فراکتال ها در دنیای کامپیوتر ها نیز بسیار به کار گرفته شده اند. طالب این طرح مندلبرویی که از این تئوری ناشی می شود را بیشتر به جهان شبیه می داند و نمودار ماندلبرویی رو یک راهکار مناسب برای توصیف می داند، برخلاف نمودار زنگوله ای گاوس.

طالب در این کتاب قو ها سیاه را شرح می دهد و دنیا را از دید خودش نشان می دهد می دهد. بسیاری شاید احساس کنند که طالب باید شیفته ی قو های سیاه باشد ، اما نظر نویسنده چنین نیست، او معتقد است که از قو های سیاه، و در واقع از هرچیز بختی ای بدش می اید، و این طبیعی است چون ما انسان هستیم. طالب می گوید ما باید به دنبال آن باشیم که قو های سیاه را محو کنیم، در واقع باید آن هارا به قو های کبود تبدیل کنیم، قو های کبود هرچند مثل قو های سفید نیستند، اما به اندازه قو های سیاه نیز برای ما خطر ساز نیستند . همانطور که گفتیم، شکاف افلاطونی است که باعث پدید آمدن قو های سیاه می شود، شکاف افلاطونی را می توان به دو گونه کوچک کرد، یا با افزایش دانش واقعی خودمان، یا با کاهش سطح دانشی که تصور می کنیم داریم(اعتماد به دانش، دست بالا گرفتن خودمان و ..) پس بهتر است همزمان با این که به افزایش دانش خودمان می پردازیم، یعنی می دانیم که هنوز کتاب های بسیار است که نخوانده ایم و باید بخوانیم، باید بدانیم که این دانشی که داریم چیزی نیست که بتواند برای ما مفید باشد.

طالب در خلال متن مسائل بسیاری را نیز مطرح می کند که به درک پدیده قوی سیاه بیشتر کمک می کند، برای مثال او به اصل متی (اشاره به کتاب مقدس) اشاره می کند که بیان می کند برای کسی که دارا تر است، دارایی بیشتر روانه می شود و از کسی که فقیر است، بیشتر ستانده می شود. طالب این را با مثال های دیگر همراه می کند تا به ما نشان دهد که دنیایی که تصور میکنیم چندان عادلانه پیش نخواهد رفت و این طبیعت دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم، یک دنیای کرانستانی.

در این کتاب ، قوی سیاه معرفی شد، زادگاه او و دنیایی که در آن زندگی می کند شرح داده شد، گفته شد که جهان ما هر روز بیشتر از قبل کرانستانی می شود و ما بیشتر در معرض آن پدیده های نامنتظرِ غیر قابل پیش بینی با پیامد های سنگین قرار داریم. علل نابینایی ما در برابر قوهای سیاه بررسی شد. پیرامون پیش بینی ناپذیری جهان بحث گردید . بحث های آماری نیز در انتهای کتاب مطرح گردید که با توجه به جنبه ریاضیاتی آن ها در این خلاصه نیز کمتر به آن پرداخته شد.

پی نوشت:

قوی سیاه  ایده ای بسیار ساده اما قدرتمند است که  از نظر بنده می تواند در مقابل جریاناتی که در قرن گذشته برای آینده پژوهی و فرموله کردن جهان، که پس از پیشرفت های شگرف در زمینه های علوم طبیعی و مهندسی در جهان حاصل شده اند، ایستادگی کند. هرچند که در این دهه های اخیر، بسیار این موارد کمرنگ شده اند، اما باز هم شاهد رویش مدل های مختلفی از ایده ها برای آینده پژوهی هستیم که بسیاری از آن ها نیز در حوزه های عملی و اجتماعی فعالیت می کنند. (می توانید هر سال لیستی از تکنولوژی هایی اینده که توسط مدیران شرکت های بزرگ جهانی نیز تهیه شده است را هم اکنون ببینید). ارزشمندی این کتاب به همین است.

پیچیدگی جهان روز به روز در حال افزایش است، شاید تا چند صده ی گذشته حوزه های علوم، که نوع بشر می بایست در آن ها پژوهش ی کرد، بیشتر شامل حوزه های طبیعی بود. اکثر بزرگان اگر شاعر، فیلسوف، سردار جنگی و یا پادشاه نمی شدند، اختر شناس و ریاضی دان و طبیب و زیست شناس ( رشته های علوم طبیعی) می شدند. اما امروزه کمتر کسی از بزرگان در این حوزه ها فعالیت می کند، امروزه شاید دنیای کامپیوتر دانشمندان بسیار بیشتری داشته باشد تا زیست شناسان. کافیست نگاه کنیم تا متوجه شویم که که چقدر از دانش هایی که امروزه در حال فراگیری آن ها هستیم، در سال های گذشته اصلا وجود خارجی نداشته اند. علم فزاینده است، هرچقدر دانش و آگاهی ما بیشتر شود، نادانسته های ما نیز بیشتر می شود. و این باعث می شود که کنترل ما نیز به دنیا کمتر شود(حداقل در سطح عملی) . برای مثال احتمالا حدود یک صد سال پیش، دانشمندان و همچنین مردم عادی، دغدغه پیرامون هوش مصنوعی نداشته اند. ما روز به روز بیشتر با نادانسته های خود دست و پنجه باید نرم کنیم و این چیزی است که طالب صراحتا به آن می پردازد.

مسئله دیگری که این کتاب را ممتاز می کند، فرار از جنبه های کلامی و فلسفی است، در خود کتاب نیز نویسنده شفاف اعلام می کند که برای عملگراها، این بحث های فلسفی صرفا یک تفریح برای آخر هفته ها است، ما به دنبال راهی برای زندگی بهتر در طول هفته هستیم. راهکار طالب برای تصمیم گیری در واقع همان مسئله ابطال پذیری پوپر می باشد، مسئله ای فلسفی که بسیاری از منتقدان در حوزه فسلفه علم در برابر آن می گفتند که اگر ابطال پذیری راه درست است، پس آیا می شود خود ابطال پذیری را نیز ابطال کرد؟ و این پارادوکس ایجاد شده را دست مایه گفته های خود می کردند، اما طالب خودش را از این مباحث دور می کند و به آن ها اهمیتی نمی دهد، او حتی در کتاب به فلاسفه امروزی نیز خرده می گیرد. او آن هارا متهم می کند که به جای این که دانش آن ها برای جهان باشد، صرفا برای حلقه ی بسته ای ز فیلسوف های دیگر است. قطعا هستند فیلسوف هایی که نقد های فسلفی بسیار بر گفتار طالب دارند، اما حقیقت این است که طالب در دنیای واقعی دارد از آن استفاده می کند و این “مفید” است. نویسنده سال ها در دنیای بازار های مالی کار کرده است، او در مقابل ریسک های واقعی، نظیر آن چه بحران های مالی جهانی را پدید می آوردند بوده است، نه در برابر ریسک های کتابی تاس و سکه و یا مسائلی که صرفا به درد درون کتاب ها می خورد. این خود عاملی است که این کتاب در تصمیم گیری های کلان بسیار می تواند مفید باشد.

 

طالب با چهارچوب های ذهنی و ساختار های حاکم بر تفکرات مخالف است( در واقع همان را عاملی بر پدید آمدن قوی سیاه می داند) و این نکته ای است که در نوشتار کتاب به راحتی می توان دید. برای بسیاری از کتاب از کتاب ها، انداختن نگاهی مختصر بر فهرست کتاب، می تواند بخشی های نسبتا زیادی از کتاب، و یا حداقل حدف نویسنده کتاب، را برای خواننده روشن کند، اما کافی است که به فهرست کتاب قوی سیاه نگاه کنید، چیزی دستگیرتان نمی شود. نه تنها در نام گذاری  فصول کتاب، حتی در روند متن نیز همین عامل مشاهده می شود، نویسنده می توانست با یک دسته بندی ساده، مباحث را در چهارچوب هایی بگنجاند، مانند اکثر کتاب ها، و آن هارا شرح دهد. اما قوی سیاه اینگونه نیست. او در مقدمه کتاب، ایده نهایی خود را شرح می دهد، به صورت کامل آن هم در چند پاراگراف، به صورتی که وقتی آن را بخوانید تقریبا درک می کنید که قوی سیاه چیست و در فصل های بعدی در هر مرتبه لایه ای خاص را نشان می دهد و قوی سیاه را از زاویه های مختلف نگاه می کند. واقعا همانطور که نویسنده ذکر کرده است، این کتاب یک مکاشفه است، که مفهوم اصلی در طی روند کتاب، رشد می یابد.

مسئله ای دیگر در مورد قوی سیاه، تشخیص این نکته است که واقعا چه پدیده هایی را قوی سیاه بدانیم و کدام یک را قوی سیاه ندانیم، در سال های اخیر بسیاری از سیاست مداران رخداد های غیر قابل پیش بینی ای که مسبب پیامد های بدی بوده اند را با برچسب هایی نظیر قوی سیاه از حیطه مسئولیت های خود خارج کرده اند، این سو استفاده از مفهوم قوی سیاه در برخی موارد نیز اعتراض طالب را توانسته برانگیزد، علی الخصوص پیرامون مسئله کرونا، که بسیاری این بیماری را نوعی قوی سیاه دانسته اند و سیاستمداران ضعف های خود را با قوی سیاه دانستن این بیماری می پوشانند. نسیم نیکلاس طالب در چاپ جدید این کتاب پیرامون قوی سیاه مقدمه ای آورده است. به صورت کلی او این  گونه بیان می کند که کرونا برای بسیاری از مردم یک قوی سیاه است، اما برای کسانی که در راس امور هستند و ظیفه ی تصمیم گیری های کلان دارند خیر. او کمی فراتر می رود و معتقد است که قوی سیاه بودن یا نبودن یک پدیده، به ناظر قضیه بستگی دارد. برای مثال می توان کرونا را برای ما یک قوی سیاه دانست اما برای طبیعت چنین نباشد، زیرا کرونا بخشی از خود طبیعت است. نکته در این است که هر پدیده نا محتملی که رخ دهد را نمی توان قوی سیاه دانست و نباید از این اصطلاح سو استفاده کرد.

طالب معتقد است که تلاش انسان برای ساده سازی جهان، یکی از عواملی است که زمینه ساز ظهور قو های سیاه می شود، هرچند که خودش نگاه کلی به مسائل به جزئیات را ترجیح می دهد،شاید خلاصه کردن کتاب برای دریافت چکیده نظرات او با چندان با باور های شخص او هم راستا نمی باشد. البته او چندین بار ذکر کرده است که دوست ندارد کتاب هایش خلاصه شود. به همین دلیل پیشنهاد می گردد که برای درک صحیح مفهوم قوی سیاه طالب،حتما کتاب به صورت کامل خوانده شود.

 

 

 

یادداشت های دیگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست